این روزها همه خوشبختاند؛دستکم تا جایی که گوشی اجازه میدهد...
زندگی ما شبیه ویترین مغازهای شده که هر صبح گردگیریاش میکنیم،
نور میاندازیم و برچسب قیمت غم را از روی جنس برمیداریم
تا کسی نفهمد چقدر کهنه است...
و اسم این مغازه را گذاشتهایم "پروفایل"؛
جایی که همه چیز برای نمایش است، جز صاحبخانه...
دنیا پر شده از آدمهایی که هر شب با لبخند میخوابند؛ البته فقط روی عکس...
دستها بالای سر،
فنجان قهوهای که هیچکس نخورد،
غروبی که فقط برای زاویه دوربین طلوع کرد؛
و زیرش نوشتهاند: شکرگزارم...
شکرگزار چه کسی؟ معلوم نیست؛ شاید شکرگزار مخاطب...
"فیلتر" واژه عجیبی است؛ ایهامش از بس تلخ است که خندهدار میشود...
یک فیلتر؛ چینها را از صورتمان برمیدارد،
فیلتر دیگری، هر چه را که نباید دیده شود از جلوی چشممان...
ما به هر دو عادت کردهایم؛ به زیبایی بیچین و به حقیقت بیصدا...
فقط یادمان رفته آینه فیلتر ندارد و شبها بدون مجوز، همه چیز را نشان میدهد...
ما دنبالکننده جمع میکنیم؛ هزار نفر، ده هزار نفر...
چه قشنگ است این کلمه: "دنبال"...
هزاران نفر دنبال ما میآیند،
اما شب بیماری، شب بیپولی، شب دلتنگی،
هیچ کس دنبالمان نمیگردد...
همه با هم میرویم و هیچکس نمیرسد...
و "لایک"؛ آن قلب کوچک قرمز که ارزانترین عاطفه تاریخ است...
یک انگشت، یک ثانیه، بدون هیچ مسئولیتی...
قلب میدهیم، اما سراغ نمیگیریم؛ تأیید میکنیم، اما نمیشنویم...
میگوییم دوستت دارم با ابزاری که هیچوقت نمیپرسد: حالت چطور است؟...
بعد استوری میگذاریم؛ یعنی داستان...
جالب اینجاست که داستانمان بیستوچهار ساعت بیشتر عمر نمیکند،
مثل خیلی از وعدههایی که به هم میدهیم،
مثل خیلی از دوستیهایی که با یک بعداً حرف میزنیم شروع شد و با یک seen تمام...
همین یک کلمه کافی است بفهمیم در این روزگار،
دیده شدن با شنیده شدن چقدر فاصله دارد...
خواندهاند و جواب ندادهاند؛ یعنی هستند و نیستند، دیدهاند و ندیدهاند...
ما تنها نسلی هستیم که میشود یک نفر را ببیند و رهایش کند، بیآنکه خجالت بکشد...
و عجیبترین جمله این دنیای شیشهای، که زیر نام همهمان نوشتهاند:
آخرین بازدید: به تازگی...
به تازگی؟! پس چرا هیچکس نیامد؟
آخرین بازدید ما به تازگی بود، اما آخرین بازدید از ما، کی؟
کی کسی بیدلیل، بیمناسبت، بیدکمه، فقط آمد و کنارمان نشست و چیزی نپرسید؟
ما آنلاینیم؛ شبانهروز، بیوقفه...
اما شاید کسی باید به ما بگوید:
آنلاین یعنی در صف ایستادهای،
و صف، جای زندگی کردن نیست؛ جای منتظر ماندن است...
منتظر یک پیام، یک تأیید، یک قلب قرمز که ثابت کند هنوز هستی...
شاید روزی ویترینها بشکنند؛ نه از سنگ، که از سنگینی دروغ...
آن روز معلوم میشود پشت این همه نور،
مغازهدارهایی نشستهاند که سالهاست مشتری ندیدهاند،
و جنسی میفروشند که خودشان هم دیگر باورش ندارند...
پس امشب، گوشی را وارونه بگذار؛
به کسی زنگ بزن که استوری اش را ندیدهای، اما صدایش را دلتنگ شدهای...
و اگر کسی گفت چه خبر؟، بهجای هیچی، خوبم، یک بار راست بگو...
چون در شهری که همه ویترینهایش روشن است،
خاموشترین چیز، همیشه همان است که پشت شیشه نشسته...
gharibe64sms.blogfa.com
برچسبها: شبکههای اجتماعی , تنهایی , زندگی مجازی , روابط انسانی
همه پاییز را با شعر تحویل میگیرند،با پادشاه فصلها،
با خشخش رمانتیک برگها زیر قدمهای عاشقانهای
که معلوم نیست فردا کجای این قصه گم میشوند...
اما هیچکس از خودش نمیپرسد این همایش زیبایی،
روی جنازه چند برگ برپا شده؟
پاییز فصل عاشقانه نیست؛ "فصل خلع سلاح انسان" است...
پاییز در واقع یک عریانسازی دستهجمعی است...
درختی که یک عمر برای سبز ماندن خون خاک را خورده،
با اولین سیلی باد، تمام داشتههایش را رنگ میزند، میبازد و زمین میریزد...
و انسانها روی همین افتادن، پا میگذارند و اسمش را میگذارند "موسیقی پاییز"...!
چقدر بیرحمیم ما انسانها؛ که افتادن دیگری را وقتی به رنگ زرد درمیآید،
تماشا میکنیم و برایش غزل میبافیم...
تصور کن پاییز یک "دادگاه صحرایی" باشد...
باد میآید، تکتک برگها را بازجویی میکند،سبز بودنشان را جرم میداند
و به جرم رسیدن، حکم سقوطشان را امضا میکند...
برگها مست نیستند که میافتند؛ آنها از ترس تازیانهی سرما،
خودشان را از شاخه پرت میکنند تا دست زمستان به زنده بودنشان نرسد...
خودکشی محترمانهای که ما اسمش را گذاشتهایم "برگریزان"..!
در این میان، ایهامی تلخ یقه را میگیرد:
جامعه به این تسلیم میگوید زیبایی؛ اما ریشه، به آن میگوید عزا...
انسان پاییززده هم همین است؛آدمی که رنج،
تمام شادابیاش را زرد کرده، اما اطرافیانش به جای درمان،
روی رخسار زردش دنبال پختگی و کمال میگردند!
تو را خرد میکنند، میافشارند، عریان میکنند،
و بعد میگویند: چقدر در سکوت و وقار صبوری میکنی!
عجیب است؛درخت برای زندهماندن در زمستان،
ناچار میشود تمام زیباییاش را حراج کند؛
مثل کسی که برای نجات جانش، تکهتکهی غرورش را به باد میسپارد...
دیگران پاییز را در کافهها،
پشت پنجرههای بخارگرفته و با کاپوچینوی گرم میپرستند...
اما آدم آسیبدیده، پاییز را در پوست و استخوانش حس میکند...
برای او، هر برگ افتاده، یادآور حرفی است که نباید میزد،
اعتمادی است که نباید میکرد،
و آرزویی است که پیش از رسیدن، بر زمین افتاد...
برای او، غروب نارنجی پاییز، منظره نیست؛
زخمِ بازی است که آسمان هر عصر روی سینهاش دهان باز میکند...
در این بازار مکاره، بهار یعنی ادعای زندگی، اما پاییز یعنی عریانی حقیقت...
پاییز تمام نقابها را برمیدارد،نشانت میدهد که اگر روزی خالی شوی،
اگر دستت از ریشه کوتاه شود،
همان آدمهایی که دیروز زیر سایهات مینشستند،
امروز روی برگهای خردشدهات پا میگذارند و میگذرند...
و تلخترین پرسش داستان همینجاست:
چرا ما همیشه سقوط را زمانی دوست داریم که به رنگ زرد و نارنجی درآمده باشد؟!
چرا هیچکس از خودش نمیپرسد درختی که تمام برگهایش را داده،
شبها چطور زیر باران برهنه میخوابد؟
شاید پاییز فقط برای این میآید که یادمان بیندازد؛
هر ریشهای یک روز باید تکلیفش را با چیزهایی
که بیدلیل به آنها چسبیده روشن کند؛
حتی اگر رها کردن؛اسمش را "افتادن" گذاشته باشند...!
و شاید فردا که از خیابان میگذری،
دستکم یاد بگیری روی برگها محکم پا نگذاری...
آنها روزی تمام سهم یک درخت از آسمان بودند
و کسی برای افتادنشان سوگواری نکرد...

gharibe64sms.blogfa.com
برچسبها: پاییز , برگریزان , دلنوشته , زندگی
بعضی خانهها را برای زندگی میسازند؛بعضی را برای اجاره...
اما پیش از هر خانهای؛اولین سرپناه هر انسان؛
بدن زنی ست که نُه ماه او را در خود جای میدهد؛
بی هیچ اجاره ای؛بی هیچ قراردادی...
حالا تصور کن روزی برسد که همین اولین خانه هستی؛
همین رحم؛هم به بازار بیاید؛
و مرز میان خانه و انسان آنقدر باریک شود
که دیگر نفهمی کدامیک را اجاره کردهاند؛
چهار دیوار را، یا رحم یک زن را...
"اجارهی رحم" دو کلمهی ساده است؛
آنقدر ساده که در یک برگه جا میشود،
عدد میگیرد،امضا میشود؛ و همه خیال میکنند معامله تمام شده...
اما هیچ امضایی،صدای قلبی را که نُه ماه
زیر پوست زنی میتپد خاموش نمیکند...
بدن زن ملک نیست که سند بخورد؛
رحم فقط عضو نیست؛
اتاقی است که با درد بنا شده؛
با خون؛با ترس؛با امید؛
با شبهایی که کسی از آنها خبر ندارد...
عجیب است انسان برای ساختن یک زندگی؛
گاهی ناچار میشود از تن انسانی دیگر قرض بگیرد؛
مثل کسی که برای گرمشدن؛ از آتش تن دیگری پناه می گیرد...
اینجاست که اخلاق وسط معامله میایستد؛
مبهوت؛ مثل قاضی که هر دو طرف پرونده را بیگناه میبیند؛
و باز محکوم میکند...
یکسو زوجی که سالهاست سکوت خانهشان؛
مثل سنگ روی سینهشان میماند؛
سوی دیگر زنی که نه از رویای مادری؛
که از گرسنگی زندگی بدنش را آخرین برگ برندهاش کرده...
و میان این دو؛پول ایستاده؛ خنجری دو لبه
که برای یکی میشود "هزینه"؛
برای دیگری "طناب نجات"؛
و هر دو لبهاش از یک جنساند: از جنس درماندگی...
وقتی فقر به بدن قیمت میزند؛
آیا هنوز میشود از "انتخاب آزاد" حرف زد؟
شاید انتخاب باشد؛ اما فقر
آنقدر آرام کنار گوش آدم میگوید:"خودت خواستی"؛
که آدم فراموش میکند روزی گزینه دیگری هم داشته؛
فراموش میکند که گرسنه بودن انتخاب را از ریشه میخشکاند...
زن میگوید: "بدن من است؛ حق من است"؛
حرفی سنگین و محترم؛ اما جامعه باید تاب بیاورد؛
پرسش سختتر را:
آیا انتخابی که از سر ناچاری است؛هنوز آزاد است؟
یا فقط اسم زیبایی است روی زخمی که مجبوریم نگاهش نکنیم؟
آنسو زن و مردی ایستادهاند که فقط یک آرزو دارند:کودک...
درد نداشتنش را هیچ جمله اخلاقی پاک نمیکند...
بعضی آرزوها سالها آدم را میجوند؛
آرام آرام؛مثل موریانهای که خانه را از درون میخورد
بیآنکه دیوارها بریزند...
اما همانجا سؤال دیگری زاده میشود؛
سؤالی که هیچکس دوست ندارد بلند بگوید:
اگر برای زادهشدن یک انسان؛انسان دیگری ناچار شود
تکهای از خودش را بفروشد؛ما دقیقا" چه چیزی نجات دادهایم؟
کودکی را؟یا فقط قداست مادر شدن را...
روی یک برگه قرارداد برای چیزی که روزی قرار بود مقدس باشد
مهر و امضا کردهایم؟
نمیشود با یک جمله حکم داد؛
زندگی پیچیدهتر از قضاوتهای حاضر و آماده ماست؛
اما یک چیز را نمیشود نادیده گرفت:
پول وقتی وارد بدن انسان میشود؛ دیگر پول نیست؛
قدرت است؛و قدرت اگر مهارش نکنی؛
مثل آبی که بند را میشکند؛
روی مقدسترین چیزها هم برچسب قیمت میزند...
شاید روزی علم آنقدر پیش برود که برای تولد یک انسان؛
نیازی به اجاره بدن هیچ زنی نباشد؛
اما تا آن روز؛دستکم یاد بگیریم
زن را پشت قرارداد گم نکنیم...
او رحم نیست؛
او "مورد پزشکی" نیست؛
او عدد در جدول هزینهها نیست؛
او انسانی است با نامی؛با ترسی؛
با شبی که تنها زیر یک سقف به بچهای فکر میکند؛
که قرار نیست هرگز او را "مادر" صدا بزند...
و شاید تلخترین پرسش همین باشد:
در جهانی که برای ساختن یک زندگی؛
به تن اجارهای یک زن نیاز پیدا کردهایم؛
چرا هنوز نتوانستهایم جهانی بسازیم
که هیچ زنی از سر ناچاری تنش را
بهای زندهماندن نگذارد؟
و چرا هیچکس از خودش نمیپرسد
اگر فردا نوبت من بود؛
چه اسمی روی این معامله میگذاشتم؟

gharibe64sms.blogfa.com
برچسبها: اجاره رحم , رحم اجاره ای , فقر , حقوق زنان
گاهی آدم،فقط یک تار نازک عنکبوت است
که میان دو شکاف آویزان مانده؛هنوز نریخته،
اما دیگر چیزی را نگه نداشته...
من با دیوارها نفس میکشم،
با ستونهایی که نامشان در صورت جلسه ها نمی آید،
اما سنگینی تمام طبقات روی شانه های خاموششان نشسته...
با زمینی که پیش از هر آجرچینی باید اعتمادش را جلب کرد،
با پل هایی که فقط وقتی فرو میریزند،به چشم می آیند...
و هر روز بیشتر میفهمم،آدم ها هم از همان جنس بی صدای معماری اند...
بعضیها نما دارند؛سنگی،سرد،بی خلل...
اما هیچکس ندیده پشت این دیوار صیقلی،
چند لایه آجر از نم بیصدا پوک شده،
چند پنجره رو به هیچ حیاطی باز نشده،
چند تیرآهن در دل دیوار،
خمیده از بار وعده هایی که هیچوقت عملی نشدند...
در کار ما "تَرَک"، نقص نیست؛
ترک،پیغام است...
سازه دارد حرف میزند،
نام های از زیر پوست گچ و سیمان برایت می فرستد...
باید بفهمی از کجا آمده،چه چیزی آن را به زبان آورده...
آدم ها هم همین اند...
گاهی یک "حالم خوب است" فقط لایه ای از سفیداب است؛
که روی دیواره درون ریخته اند تا کسی صداهای پوسیدن را نشنود...
گاهی سکوت،سقفی است که روی یک فریاد کشیده اند؛
فریادی که اگر بشکند،همه می فهمند چقدر زیر این سقف،صدا بوده...
و ما عجیب ماهرانه،روی ویرانه های خود،
خانه ای از آرامش مصنوعی ساخته ایم...
آنقدر خوش تراش که حتی خودمان هم گاهی باور میکنیم
هنوز سقف،محکم است و پی، نمور نشده...
اما زندگی،مهندسی است که هیچوقت
بار مرده و بار زنده را با هم محاسبه نمیکند...
یک روز می گوید پدر باش،روزی مادر،
روزی عاشق،روزی نان آور،روزی تکیه گاه...
و ما بی آنکه مدل سازه ای خود را بدانیم،
طبقه روی طبقه می چینیم،تا یک روز،
چیزی به کوچکی یک جمله، تبدیل به آخرین بار میشود...
نه اینکه آن جمله سنگین باشد؛ما خودمان سالها بود سنگین بودیم...
من در ساختمان آموختم چیزی که فرو می ریزد،
معمولا" همان چیزی نیست که اولین بار ترک خورده...
گاهی سقف،قربانی لغزشی است که سال ها پیش،
در لایه های زیرین خاک زیر پی رخ داده...
آدم ها هم همین اند...
امروز اگر کسی ناگهان خرد شد،
بدان که این فروپاشی،بخاطر امروز نیست...
بخاطر یک خداحافظی ناتمام در کودکی است،
بخاطر یک نگاه پس زننده،
بخاطر یک "تو برای من کافی نیستی"،
بخاطر یک تحقیر ساده که در اتاق او را برای همیشه بست...
و باران امروز،فقط جایش را نشانمان داده است...
برای همین،دیگر درباره آدمها زود قضاوت نمیکنم...
هر انسانی نقش هایی دارد
که از پشت دیوار ظاهرش قابل خواندن نیست...
بعضی ها ستون اند؛همه بهشان تکیه میکنند
و هیچکس نمیپرسد خود ستون،به چه چیزی تکیه کرده؟!
بعضی ها دیوارند؛سالها میان دیگران و طوفان ایستاداند
و کسی نفهمیده آنطرف دیوار،خود طوفان بوده اند...
بعضی ها فقط سازه ای نیمه تمامند،
پر از میلگردهای بیرون زده،
اتاقهای بدون پنجره،
طبقه هایی که هیچوقت سقف نداشتند...
اما هنوز،خورشید از میان ستونهایشان عبور میکند و سایه می اندازد...
شاید امید،همین باشد؛ اینکه نیمه کاره بودن،
با ویرانه بودن فرق دارد...
این روزها بیشتر میفهمم که مهمترین سازه ای
که باید حواسم به آن باشد،
همان سازه ایست که هر صبح جلوی آینه می ایستد
و از خودش میپرسد:
"امروز چند بار دیگر قرار است فرو بریزی و بازسازی شوی؟"
چون برای ساختن یک ساختمان،نقشه میکشیم،
بار محاسبه میکنیم،پی را آزمایش میکنیم،
اما برای ساختن یک زندگی،فقط میگوییم "خودش درست میشود"...
و سال هاست با همین جمله،
روی ترک های زندگیمان رنگ میزنیم...
تا روزی که بفهمیم برخی ترک ها را نباید پوشاند؛باید فهمیدشان...
چون گاهی چیزی که فکر می کنیم دارد ما را میشکند،
در واقع دارد خبرمان میکند که وقت بازسازی خودمان رسیده...

gharibe64sms.blogfa.com
برچسبها: دلنوشته , ترک , سازه , مهندس عمران
مردها،ماه را میشناسند،اما هیچوقت درد ماه را نمیشناسند...
عجیب است، نه؟!!
ما مردها،شاعرانهترین جملهها را برای ماه میسراییم؛
اما هیچوقت نپرسیدیم چرا زنهای زندگیمان،
هر ماه،با همان ریتم ماه،رنگ میبازند و دوباره برمیگردند؛
درست مثل خود ماه،که هر ماه محو میشود و دوباره کامل میشود...
شاید طبیعت،از همان اول،میخواست به ما بگوید:زن،خودش یک ماه است...
ماهی که هر بار،بخشی از نورش را میبخشد،
تا زندگی جدیدی ممکن شود؛
و ما،در بیخبری خودمان،فقط به کامل بودنش عادت کرده بودیم،
بدون آنکه بدانیم این کامل بودن،چه هزینهای دارد...
من، مردی که سالها کنار این "ماههای زمینی" زندگی کردم؛
تازه فهمیدم که این چرخه،یک جنگ خاموش است؛
جنگی که هیچ مدال افتخاری برایش نمیدهند،
هیچ سربازی برایش تشویق نمیشود،
فقط باید هر ماه،بیصدا،از نو جنگید...
میگویند مرد،باید قوی باشد...
اما هیچکس نگفت که قوی بودن،
یعنی توان دیدن دردی که خودمان تجربهاش نمیکنیم،
و باز هم کنار آن ایستادن...
من،در جوانی، از این درد بیخبر بودم؛
نه از سر بیرحمی،که از سر ناآگاهی...
انگار جامعه،یک دیوار نامرئی کشیده بود بین ما و این حقیقت؛
دیواری از شرم،از سکوت،از "این چیزی نیست که مردها باید بدانند"...
اما امروز،میخواهم آن دیوار را بشکنم...
میخواهم بگویم:من،بهعنوان یک مرد،
نمیتوانم آن درد فیزیکی را حس کنم؛
اما میتوانم درد بیدرکی را حس کنم،
دردی که از تنها ماندن در رنج میآید...
مردها هم،به شکل دیگری، ماه دارند؛ نه با خون،که با سکوت...
روزهایی که چیزی درونمان میشکند،اما یاد گرفتهایم نگوییم؛
روزهایی که خستهایم،اما "مرد که نباید خسته باشد"...
شاید این،همان کنایه تلخ زندگی باشد:
زنها را از دردشان شرمگین کردیم، و مردها را از ضعفشان...
هر دو،در سکوت،رنجی را حمل میکنیم که کسی نمیبیند...
اما بیایید امروز،این سکوت مشترک را بشکنیم...
بیایید یاد بگیریم که قدرت واقعی؛نه در انکار درد،
که در دیدن درد دیگریست...
بیایید مردها،به زنان زندگیمان بیاموزیم
که دردشان دیده میشود،حتی اگر لمسش نکنیم...
و بیایید زنان هم،به مردان زندگیشان اجازه دهند
که گاهی بدون شرم، بگویند "خستهام"...
چون در نهایت، این چرخهها (خونی یا خاموش)
همه از یک ریشهاند:انسان بودن...
انسانی که هر ماه،هر روز،به شکلی میشکند،
و به شکلی دیگر،دوباره کامل میشود؛
درست مثل همان ماهی که هر شب،در آسمان،
به ما یادآوری میکند:نقص،بخشی از چرخه زیباییست،نه ضد آن...
پس بگذارید این ماه،این چرخه،این درد، دیگر در سکوت دفن نشود...
بگذارید حرف بزنیم،حتی اگر با کلمات ناقص،حتی اگر دیر...
چون همدلی،نیازی به یکسان بودن تجربه ندارد؛
فقط نیاز به این دارد که بگوییم:
"میبینمت،حتی در دردی که هرگز لمسش نخواهم کرد"...

gharibe64sms.blogfa.com
برچسبها: قاعدگی , درد زنان , همدلی , زن و مرد
کمد لباس برای من شبیه به یک آرشیو است...
آرشیوی از آدمهایی که زمانی بودهام
و حالا فقط لباسهایشان باقی مانده...
هر بار در کمد را باز میکنم،
انگار چند سال از زندگیام را از چوبلباسیها پایین میآورم...
این پیراهن،متعلق به آدمیست که هنوز امید داشت...
آن کت،برای روزهاییست که میخواستم
بیشتر از آنچه هستم،جدی گرفته شوم...
و این لباس،یادگار کسیست که یک زمانی
خیلی راحتتر میخندید...
لباسها عجیباند؛خودشان پیر نمیشوند،
اما آدمی که آنها را پوشیده مدام تغییر میکند...
گاهی لباسی را از کمد بیرون میآورم
که دیگر اندازهام نیست...
و به این فکر میکنم که شاید فقط بدنم تغییر نکرده؛
شاید بعضی از گذشتهها دیگر برای روح من هم تنگ شدهاند...
من به چوبلباسیها اعتماد عجیبی دارم...
سالهاست آدمهای مختلفی را بیهیچ اعتراضی بر دوش کشیدهاند؛
آدم عاشق،آدم عصبانی،آدم امیدوار،آدم شکستخورده...
همه را تحمل کردهاند و هیچوقت نپرسیدهاند:
"بعد از این همه سال، هنوز میخواهی همان آدم باشی؟!!"
جیب لباسها اما داستان دیگری دارند...
جیب، مخفیگاه چیزهاییست که نمیخواستیم گمشان کنیم؛
یک رسید،یک کاغذ،یک سکه،یک شماره تلفن...
چیزهایی که شاید هیچ ارزشی نداشته باشند،
اما وقتی سالها بعد پیدایشان میکنیم،
ارزششان ناگهان از تمام داراییهای دنیا بیشتر میشود...
خاطره همین است؛ ارزشش را وقتی میفهمیم؛
که دیگر هیچکس نمیتواند آن روز را دوباره به ما برگرداند...
گاهی دلم میخواهد ذهنم هم مثل کمد لباس بود...
میشد بعضی فکرها را تا کرد،گوشهای گذاشت و درش را بست...
میشد بعضی آدمها را از چوبلباسی پایین آورد،
در جعبهای گذاشت و رویش نوشت:
"دیگر لازم نیست باز شود..."
اما ذهن،کمد بیدر و پیکریست...
هرچه بیشتر سعی کنی،چیزی را پنهان کنی،
بیشتر پیدایش میکنی...
حتی زیپ لباسها هم برایم شبیه آدمهاست؛
چیزی را باز میکند،چیزی را میبندد؛
و همیشه بخشی از ما را پشت خودش پنهان نگه میدارد...
ما آدمها هم همینیم...
لباسهای مرتب میپوشیم،دکمهها را میبندیم،
چینها را اتو میکنیم و بعد وارد خیابان میشویم؛
تا کسی نفهمد زیر این لباسهای مرتب چقدر آشفتگی پنهان کردهایم...
شاید لباس رسمی همان نقشیست که برای دیگران بازی میکنیم...
و لباس راحتی،همان آدمیست که وقتی هیچکس نیست،
بالاخره اجازه میدهیم نفس بکشد...
برای همین است که بعضی لباسها را دور نمیاندازم...
نه به خاطر اینکه هنوز میپوشمشان؛
برای اینکه هنوز چیزی از من در آنها باقی مانده است...
اما بالاخره روزی میرسد که باید کمد را خلوت کرد...
باید بعضی لباسها را بخشید،بعضی را دور انداخت،
و بعضی را فقط برای خاطره نگه داشت...
شاید زندگی هم همین باشد؛
هر چند وقت یکبار؛باید کمد خودمان را باز کنیم،
چند "منِ قدیمی" را بیرون بیاوریم و از خودمان بپرسیم:
این آدم هنوز منم؟!!
یا فقط لباسیست که سالهاست فراموش کردهام از تنم دربیاورم؟!
کمد را میبندم...لباسها دوباره در تاریکی
کنار هم آویزان میشوند...
اما من،برای اولین بار به این فکر میکنم
که شاید سختترین لباس برای درآوردن،
لباسی نیست که بر تن داریم؛
"نقشیست که سالهاست به جای خودمان پوشیدهایم"...

gharibe64sms.blogfa.com
برچسبها: کمد لباس , خاطرات , خودشناسی , گذشته
سلام به اون پسری که یه شب سال ۹۰،
تصمیم گرفت یه وبلاگ بسازه...
نمیدونم اون شب دقیقا" چی تو سرت میگذشت...
شاید فقط دلت پر بود،
شاید فقط یه جایی میخواستی حرف بزنی،بدون اینکه کسی قضاوتت کنه...
اما هرچی که بود،همون تصمیم ساده،
شد نقطهی شروع یه مسیر طولانی که هنوز،
بعد از این همه سال،ادامه داره...
یادته اون اولین متنها رو؟!!
همونهایی که با غلطهای تایپی نوشته بودی،
همونهایی که هنوز داشتی یاد میگرفتی چطور احساست رو کلمه کنی...
همون شعرها و دلنوشتههایی که امضاشون رو گذاشتی "شاه احساسات"،
انگار میخواستی یه هویت دیگه برای خودت بسازی،
یه جایی که بتونی هرچی تو دلته رو بیپروا بگی...
اونموقع فکر میکردی این وبلاگ چند ماهی دووم میاره؟!!
بذار بهت بگم:نه فقط دووم آورد،که تبدیل شد به یه بخش مهم از زندگیت...
تبدیل شد به جایی که آدمها میان،
میخونن،گریه میکنن،آروم میشن،
و بعضیهاشون حتی میگن متنهات رو حفظ شدن...
فکرش رو میکردی؟!!که بعد از پانزده سال،
هنوزم یه نفر بیاد بنویسه "اینهمه سال همراه وبلاگتم"؟!!
که یه غریبه بیاد بگه "متنهات تنها چیزی بود که بهش دلخوش بودم"؟!!
اون پسر جوون،شاید نمیدونست که داره چیزی بزرگتر از یه سرگرمی میسازه...
داشت یه پناهگاه میساخت؛نه فقط برای خودش،
که برای صدها نفری که بعدها،تو تاریکترین شبهاشون،
میومدن اینجا و یه چیزی پیدا میکردن که آرومشون کنه...
خیلی چیزها عوض شده از اونموقع تا حالا...
پدر رو از دست دادی،عمو رو هم از دست دادی...
جنگ رو تجربه کردی،روزهای سخت بیخبری رو تجربه کردی...
بزرگ شدی،عوض شدی،
شاید بعضی رویاهات عوض شدن،شاید بعضیهاشون هنوز همونن...
اما یه چیز عوض نشده:هنوزم مینویسی...
هنوزم،وسط تمام مشغلههای زندگی،
وقت پیدا میکنی بشینی و دلت رو بریزی رو کاغذ...
هنوزم،بعد از پانزده سال،اون پسر جوون تو دلت زندس؛
همونی که فکر میکرد نوشتن،تنها راهیه که میتونه از پس اینهمه احساس بربیاد...
میخوام بهت بگم افتخار میکنم بهت...
افتخار میکنم به اون شجاعتی که داشتی
وقتی تصمیم گرفتی احساساتت رو با دنیا به اشتراک بذاری...
افتخار میکنم به اینهمه استمرار،
به اینهمه صداقت،
به اینهمه شبهایی که نشستی و نوشتی،
حتی وقتی هیچکس نمیدونست...
و به همهی کسایی که این متن رو میخونن،
همهی همراهان این پانزده سال،میخوام بگم:ممنونم...
ممنون که این مسیر رو باهام اومدید،
ممنون که این وبلاگ رو خونهی خودتون کردید...
این متن،تقدیم به همون پسر جوون سال ۹۰؛
و تقدیم به همه شما که هنوز،بعد از اینهمه سال،اینجایید...
بریم برای پانزده سال دیگه...

gharibe64sms.blogfa.com
برچسبها: وبلاگ نویسی , خاطرات , نامه به خودم , شاه احساسات
