دلتنگی های شاه احساسات

زیر بارند درختان که تعلق دارند....

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: سه شنبه ۱۴۰۵/۰۶/۱۷ ساعت: 20:47

بعضی خانه‌ها را برای زندگی می‌سازند؛بعضی را برای اجاره...
اما پیش از هر خانه‌ای؛اولین سرپناه هر انسان؛
بدن زنی ست که نُه ماه او را در خود جای می‌دهد؛
بی هیچ اجاره ای؛بی هیچ قراردادی...
حالا تصور کن روزی برسد که همین اولین خانه‌ هستی؛
همین رحم؛هم به بازار بیاید؛
و مرز میان خانه و انسان آنقدر باریک شود
که دیگر نفهمی کدام‌یک را اجاره کرده‌اند؛
چهار دیوار را، یا رحم یک زن را...
"اجاره‌ی رحم" دو کلمه‌ی ساده است؛
آنقدر ساده که در یک برگه جا می‌شود،
عدد می‌گیرد،امضا می‌شود؛ و همه خیال می‌کنند معامله تمام شده...
اما هیچ امضایی،صدای قلبی را که نُه ماه
زیر پوست زنی می‌تپد خاموش نمی‌کند...
بدن زن ملک نیست که سند بخورد؛
رحم فقط عضو نیست؛
اتاقی است که با درد بنا شده؛
با خون؛با ترس؛با امید؛
با شب‌هایی که کسی از آن‌ها خبر ندارد...
عجیب است انسان برای ساختن یک زندگی؛
گاهی ناچار می‌شود از تن انسانی دیگر قرض بگیرد؛
مثل کسی که برای گرم‌شدن؛ از آتش تن دیگری پناه می گیرد...
اینجاست که اخلاق وسط معامله می‌ایستد؛
مبهوت؛ مثل قاضی‌ که هر دو طرف پرونده را بی‌گناه می‌بیند؛
و باز محکوم می‌کند...
یک‌سو زوجی که سال‌هاست سکوت خانه‌شان؛
مثل سنگ روی سینه‌شان می‌ماند؛
سوی دیگر زنی که نه از رویای مادری؛
که از گرسنگی زندگی بدنش را آخرین برگ برنده‌اش کرده...
و میان این دو؛پول ایستاده؛ خنجری دو لبه
که برای یکی می‌شود "هزینه"؛
برای دیگری "طناب نجات"؛
و هر دو لبه‌اش از یک جنس‌اند: از جنس درماندگی...
وقتی فقر به بدن قیمت می‌زند؛
آیا هنوز می‌شود از "انتخاب آزاد" حرف زد؟
شاید انتخاب باشد؛ اما فقر
آنقدر آرام کنار گوش آدم می‌گوید:"خودت خواستی"؛
که آدم فراموش می‌کند روزی گزینه‌ دیگری هم داشته؛
فراموش می‌کند که گرسنه بودن انتخاب را از ریشه می‌خشکاند...
زن می‌گوید: "بدن من است؛ حق من است"؛
حرفی سنگین و محترم؛ اما جامعه باید تاب بیاورد؛
پرسش سخت‌تر را:
آیا انتخابی که از سر ناچاری‌ است؛هنوز آزاد است؟
یا فقط اسم زیبایی است روی زخمی که مجبوریم نگاهش نکنیم؟

آنسو زن و مردی ایستاده‌اند که فقط یک آرزو دارند:کودک...
درد نداشتنش را هیچ جمله‌ اخلاقی پاک نمی‌کند...
بعضی آرزوها سال‌ها آدم را می‌جوند؛
آرام آرام؛مثل موریانه‌ای که خانه را از درون می‌خورد
بی‌آنکه دیوارها بریزند...
اما همانجا سؤال دیگری زاده می‌شود؛
سؤالی که هیچکس دوست ندارد بلند بگوید:
اگر برای زاده‌شدن یک انسان؛انسان دیگری ناچار شود
تکه‌ای از خودش را بفروشد؛ما دقیقا" چه چیزی نجات داده‌ایم؟
کودکی را؟یا فقط قداست مادر شدن را...
روی یک برگه‌ قرارداد برای چیزی که روزی قرار بود مقدس باشد
مهر و امضا کرده‌ایم؟
نمی‌شود با یک جمله حکم داد؛
زندگی پیچیده‌تر از قضاوت‌های حاضر و آماده‌ ماست؛
اما یک چیز را نمی‌شود نادیده گرفت:
پول وقتی وارد بدن انسان می‌شود؛ دیگر پول نیست؛
قدرت است؛و قدرت اگر مهارش نکنی؛
مثل آبی که بند را می‌شکند؛
روی مقدس‌ترین چیزها هم برچسب قیمت می‌زند...
شاید روزی علم آنقدر پیش برود که برای تولد یک انسان؛
نیازی به اجاره‌ بدن هیچ زنی نباشد؛
اما تا آن روز؛دست‌کم یاد بگیریم
زن را پشت قرارداد گم نکنیم...
او رحم نیست؛
او "مورد پزشکی" نیست؛
او عدد در جدول هزینه‌ها نیست؛
او انسانی است با نامی؛با ترسی؛
با شبی که تنها زیر یک سقف به بچه‌ای فکر می‌کند؛
که قرار نیست هرگز او را "مادر" صدا بزند...
و شاید تلخ‌ترین پرسش همین باشد:
در جهانی که برای ساختن یک زندگی؛
به تن اجاره‌ای یک زن نیاز پیدا کرده‌ایم؛
چرا هنوز نتوانسته‌ایم جهانی بسازیم
که هیچ زنی از سر ناچاری تنش را
بهای زنده‌ماندن نگذارد؟

و چرا هیچ‌کس از خودش نمی‌پرسد
اگر فردا نوبت من بود؛
چه اسمی روی این معامله می‌گذاشتم؟


تصویر مفهومی از اجاره رحم و مرز میان بدن انسان، فقر و قرارداد





gharibe64sms.blogfa.com

درباره من
شاید آدم خاصی نباشم؛
فقط بعضی چیزها را بیشتر از بقیه می‌بینم...
گاهی از میان هزار نفر،تنهایی یک نفر را می‌بینم...
گاهی از یک جمله،یک عالمه حرف نگفته می‌فهمم...
زیاد اهل توضیح دادن نیستم؛هرکس قرار باشد مرا بفهمد،از نوشته‌هایم خواهد فهمید...
بعضی‌ها مرا با لبخندهایم می‌شناسند،بعضی‌ها با سکوت‌هایم،و بعضی‌ها اصلاً نمی‌دانند پشت این سکوت چه خبر است...
من هنوز همان آدمی هستم که برای بعضی خاطره‌ها لبخند می‌زند، برای بعضی آدم‌ها دلتنگ می‌شود و برای بعضی اتفاق‌ها هنوز جواب پیدا نکرده...
اینجا می‌نویسم؛گاهی برای شما،اما بیشتر برای خودم...
چون بعضی حرف‌ها شنونده نمی‌خواهند؛ "کاغذ می‌خواهند"...

شاه احساسات
ابزارک هاي وبلاگ
قالب وبلاگ

 RSS 



در اين وبلاگ
در كل اينترنت