کمد لباس برای من شبیه به یک آرشیو است...
آرشیوی از آدمهایی که زمانی بودهام
و حالا فقط لباسهایشان باقی مانده...
هر بار در کمد را باز میکنم،
انگار چند سال از زندگیام را از چوبلباسیها پایین میآورم...
این پیراهن،متعلق به آدمیست که هنوز امید داشت...
آن کت،برای روزهاییست که میخواستم
بیشتر از آنچه هستم،جدی گرفته شوم...
و این لباس،یادگار کسیست که یک زمانی
خیلی راحتتر میخندید...
لباسها عجیباند؛خودشان پیر نمیشوند،
اما آدمی که آنها را پوشیده مدام تغییر میکند...
گاهی لباسی را از کمد بیرون میآورم
که دیگر اندازهام نیست...
و به این فکر میکنم که شاید فقط بدنم تغییر نکرده؛
شاید بعضی از گذشتهها دیگر برای روح من هم تنگ شدهاند...
من به چوبلباسیها اعتماد عجیبی دارم...
سالهاست آدمهای مختلفی را بیهیچ اعتراضی بر دوش کشیدهاند؛
آدم عاشق،آدم عصبانی،آدم امیدوار،آدم شکستخورده...
همه را تحمل کردهاند و هیچوقت نپرسیدهاند:
"بعد از این همه سال، هنوز میخواهی همان آدم باشی؟!!"
جیب لباسها اما داستان دیگری دارند...
جیب، مخفیگاه چیزهاییست که نمیخواستیم گمشان کنیم؛
یک رسید،یک کاغذ،یک سکه،یک شماره تلفن...
چیزهایی که شاید هیچ ارزشی نداشته باشند،
اما وقتی سالها بعد پیدایشان میکنیم،
ارزششان ناگهان از تمام داراییهای دنیا بیشتر میشود...
خاطره همین است؛ ارزشش را وقتی میفهمیم؛
که دیگر هیچکس نمیتواند آن روز را دوباره به ما برگرداند...
گاهی دلم میخواهد ذهنم هم مثل کمد لباس بود...
میشد بعضی فکرها را تا کرد،گوشهای گذاشت و درش را بست...
میشد بعضی آدمها را از چوبلباسی پایین آورد،
در جعبهای گذاشت و رویش نوشت:
"دیگر لازم نیست باز شود..."
اما ذهن،کمد بیدر و پیکریست...
هرچه بیشتر سعی کنی،چیزی را پنهان کنی،
بیشتر پیدایش میکنی...
حتی زیپ لباسها هم برایم شبیه آدمهاست؛
چیزی را باز میکند،چیزی را میبندد؛
و همیشه بخشی از ما را پشت خودش پنهان نگه میدارد...
ما آدمها هم همینیم...
لباسهای مرتب میپوشیم،دکمهها را میبندیم،
چینها را اتو میکنیم و بعد وارد خیابان میشویم؛
تا کسی نفهمد زیر این لباسهای مرتب چقدر آشفتگی پنهان کردهایم...
شاید لباس رسمی همان نقشیست که برای دیگران بازی میکنیم...
و لباس راحتی،همان آدمیست که وقتی هیچکس نیست،
بالاخره اجازه میدهیم نفس بکشد...
برای همین است که بعضی لباسها را دور نمیاندازم...
نه به خاطر اینکه هنوز میپوشمشان؛
برای اینکه هنوز چیزی از من در آنها باقی مانده است...
اما بالاخره روزی میرسد که باید کمد را خلوت کرد...
باید بعضی لباسها را بخشید،بعضی را دور انداخت،
و بعضی را فقط برای خاطره نگه داشت...
شاید زندگی هم همین باشد؛
هر چند وقت یکبار؛باید کمد خودمان را باز کنیم،
چند "منِ قدیمی" را بیرون بیاوریم و از خودمان بپرسیم:
این آدم هنوز منم؟!!
یا فقط لباسیست که سالهاست فراموش کردهام از تنم دربیاورم؟!
کمد را میبندم...لباسها دوباره در تاریکی
کنار هم آویزان میشوند...
اما من،برای اولین بار به این فکر میکنم
که شاید سختترین لباس برای درآوردن،
لباسی نیست که بر تن داریم؛
"نقشیست که سالهاست به جای خودمان پوشیدهایم"...

gharibe64sms.blogfa.com
برچسبها: کمد لباس , خاطرات , خودشناسی , گذشته
