دلتنگی های شاه احساسات

زیر بارند درختان که تعلق دارند....

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: سه شنبه ۱۴۰۰/۰۹/۳۰ ساعت: 10:14

آخرین روز پاییز است...
جوجه‌کشی‌‌ یا مرغ و خروس نداشتیم
که خوشحال باشیم از رسیدن سی‌ام آذر
و شمردن جوجه‌های‌مان...
در این مدت هر آن‌چه بوده،نان و پنیر و سبزی
و آن قبل‌ترها که گرانی این‌طور پایش را بیخ گلوی‌مان نگذاشته بود
و بی‌رحمانه بهمان تجاوز نمی‌کرد،
کمی گردو هم لابه‌لای لقمه‌ می‌گذاشتیم
و با هزار شُکر و حمد و سپاس از خداوند،فرو می‌دادیم
که نمی‌دانیم چه شد که مدت‌هاست به‌خاطر گرانی و پایین بودن درآمد
و رسیدن دلار به مرز سی هزارتومان
و عدم ارتباط با هیچ کجای دنیا که البته قرار بود به معیشت و زندگی‌مان کاری نداشته باشد،
دیگر توان خرید گردو و مخلفات را نداریم...
حالا مدت‌هاست بریز و بپاش را کنار گذاشتیم!!!
خب راستش فقط گردو نبود که پنیر تبریز هم کیلویی فلان هزار تومان شده...
ای کارد تیز بخورد به این دل صاب مُرده‌ی خیره‌سر که هر چه در آن بریزی سیر نمی‌شود...
خداشاهده نه این‌که بخواهیم از خودمان تعریف کنیم،نه...
اما از وقتی زهد و تقوا و پارسایی پیشه کردیم،برکاتش را در زندگی دیدیم...
دیدیم که با همین نان و پنیر و بدون گردو هم می‌شود زندگی را سر کرد...
اصلاً سفره‌ای که از کنارش لوله‌های نفت و گاز رد می‌شود،انصاف نیست اسراف و نمک به‌حرامی و بریز و بپاش...
اتفاقاً از وقتی گردو و سبزی را از سفره حذف کردیم،بهتر هم شده...
دیگر نه جوش می‌زنیم و نه شکم‌مان نفخ می‌کند...
فقط شب‌ها موقع خواب صدای قار و قور شکم‌مان آزاردهنده است که نشنیده‌اش می‌گیریم...
بگذریم...آخرین روز پاییز شکوه و شکایت شگون ندارد!!
فرض محال،محال نیست،پس می‌توانیم فرض کنیم امشب همه‌ی ما مردم این سرزمین،
با مهر و محبت و شکم سیر در خانه‌های‌مان دور هم جمع می‌شویم
تا طولانی‌تر‌شدن روز و حضور خورشید را جشن بگیریم
و انارهای گلپرزده‌ی مادر را مزمزه کنیم...
شاهنامه بخوانیم و گوش به قصه‌‌‌ی بزرگان دهیم
و با حافظ و فال‌ها و رازهایش عشقبازی کنیم...
فرض محال،محال نیست،پس می‌توانیم فرض کنیم که با رسیدن باران و سپیدی برف،
سیاهی‌ و کدورت و کینه از دل مردم این سرزمین پاک می‌شود
و از فردا حال دل مردم این سرزمین خوب می‌شود و خنده بر لب‌شان می‌نشیند...
زمستان رسیده،دَق‌الباب می‌کند...
با آغوش باز و دل گرم به استقبالش برویم...
فرض محال،محال نیست،پس می‌توانیم دعا کنیم که خداوند این کشور را از دشمن،خشکسالی و دروغ دور نگه دارد...

یلدا مبارک....🌸🍀🌸

 

 

 

 

gharibe64sms.blogfa.com

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: یکشنبه ۱۴۰۰/۰۹/۲۸ ساعت: 14:44

سلام دوستان و همراهان عزیز...

برای خواندن این پست به ادامه مطلب بروید...

 

🌸🍀🌸

 

 

 

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: یکشنبه ۱۴۰۰/۰۹/۰۷ ساعت: 11:17

نمادها یکی پس از دیگری به مرز نیستی نزدیک می‌شوند...

در حالی‌که اوضاع زاینده‌رود،کارون، دریاچه‌ی ارومیه از بحران گذشته،

در حالی‌که نفس‌ها حتی از گرم‌گاه سینه هم به زور برون می‌آیند

و در حالی‌که فرودگاه‌ها پر شده از هم‌وطنانی که رخت خود را از این عرصه برون‌ کشیده

و بخت‌شان را جایی دیگر جست‌و‌جو می‌کنند...

 

 

 

ادامه متن را در ادامه مطلب بخوانید...

🌸🌸🍀🌸🌸

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: جمعه ۱۴۰۰/۰۹/۰۵ ساعت: 10:55

پایان اکبر خرمدین در زندان رجایی‌شهر...

سلاخ اکبری که جامعه را در بهت خشونت؛

و از آن مهم‌تر رفتار بعد آن فروبرد نیز مرگ را تجربه کرد...

پسر،دختر و داماد را تکه‌تکه کرد؛

و هم‌چون فرمانده‌ای فاتح مقابل دوربین‌ها دست تکان داد

و حالا هم نام‌اش بایگانی شد...

داستایفسکی می‌نویسد مکافات را باید در همان رنج و عذابی دید

که گناه‌کار حس می‌کند؛

و من بعید می‌دانم این اولادکُش فارغ از کیفر قضایی،

اصلا مفهوم مکافات را درک کرده باشد...

بسیاری تایید کردند که او از نقطه‌نظر روانی سالم بوده

و خودش نیز به‌صراحت دفاع کرد از کار و کرده و کردارش؛

جوری که ماهیت این فرزندکُشی برای بسیاری غیرِ قابل تحلیل بود.‌.

اما "مرگ"

سال‌خورده و بیمار بود و از قضا مرگ آخرین نگرانی او محسوب می‌شد...

به گمانم حتی مایل‌تر بود به اعدام تا تراژدی شکسپیری‌اش را کامل‌تر کند...

حالا او مُرده،پدران و مادران به او فکر می‌کنند و این‌که مگر می‌شود چنین کرد؟!!

اکبر خرمدین با توجه به اطلاعاتی که من از او یافتم؛

یک شهروند خوب و مردی قانون‌مند بود

و همین نشان می‌دهد که "شر" چگونه می‌تواند خود را پنهان کند...

زولا رمانی دارد به نام "دیوِ درون" که با نام "سایه‌های شب" منتشر شده

و در آن روایت می‌کند که چگونه سیاهی باستانی وجود انسانی

می‌تواند بر هر قانون و عُرفی فائق شود...

لگام پاره کند و دست آخر به کشتن بیانجامد...

و جالب اینکه کشتن برای چنین انسان‌هایی عملی مقدس می‌شود؛

چون معتقدند به صدای قلب خود گوش داده‌اند

و مگر چیزی صادق‌تر از آن وجود دارد؟!!

و هولناک‌تر مناسک این کشتن بود، سلاخی...

بی‌حرمت‌کردن بدن مقتول.

از شکل‌انداختن کالبدش که نهایت نفرت را نشان می‌دهد...

چه در شکل‌های کشتن نیز واقعیت‌های مهمی نهفته است...

این‌که خرمدین فرزند را چنین چندپاره کند

و در مخازن زباله بریزد اوج ایده و عملش را نشان می‌دهد...

نفرتی که هر چه فکر می‌کنم نمی‌توانم ابعادش را بیابم...

درواقع پرونده‌ی او منحصر به‌فرد است

چه او این کشتن را هم وظیفه‌ی خود،

هم پیروزی،هم دهن‌کجی به جامعه تلقی کرد...

بدن سال‌خورده‌ی بی‌جانش را به خاک سپردن

 و کم‌کم نامش فراموش می‌شود؛

اما این واقعیت باقی می‌ماند که او توانست میلیون‌ها نفر را شرمنده‌ی انسان‌بودن کند...

انگار همه در این شری که او رقم زد مقصر باشند...

خرمدین به هدفش دست یافت...

منفور،سفاک و لعین از دنیا رفت؛

و ما را تنها گذاشت به تصور رنجی که فرزندان‌اش حین مرگ داشتند...

او نماد یگانه‌ای از میل به شر در زمانه‌ی ما شد...

آن هم با فرزندکُشی...

و تاریخ پر نیست از سلاخان فرزندکش... نه...نیست...

 

 

 

 

 

 

 

gharibe64sms.blogfa.com

درباره من
مجموعه‌ای از زیباترین دلنوشته‌های عاشقانه، متن‌های غمگین و یادداشت‌های تنهایی
موضوعات
ابزارک هاي وبلاگ
قالب وبلاگ

 RSS 



در اين وبلاگ
در كل اينترنت