دلتنگی های شاه احساسات

زیر بارند درختان که تعلق دارند....

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: دوشنبه ۱۴۰۴/۰۹/۱۷ ساعت: 19:40

اون سال‌های راهنمایی تمام دغدغه‌مون یه توپ فوتبال بود،
یه دوچرخه حسابی،
یه جفت کفش نایک اصل از بازار...
اصلا اونموقع،
کوچه پس کوچه‌های محله،
همه‌اش پر بود از صدای خنده و داد و بیداد بازی...
خونه عمو بود(با مسلم همش دنبال توپ)،
خونه میرزا بود(سعید و سجاد و میثم)...
خونه علی ادیم بود(درخت انجیرشون و...)
حالا که چند سال گذشته،
دلخوشیامون اونقدر محدود شده که دست خودمونم نیست...
الان فکر کنم برای اکثرمون خیلی سخته که
بتونیم آخر هفته بریم رستوران
و یه غذای درست و حسابی بخوریم،
با خیال راحت،
بدون اینکه حساب کتاب کنیم قیمتا رو...
اینجا که مینویسم بعضیا میان میگن چرا انقدر منفی باف می‌نویسی...
چرا امیدواری رو نشون نمیدی؟!

خب راستش وظیفه من این نیست که
پنبه بذارم تو گوش مردم و بگم همه چی عالیه...
نمیشه که بگم همه چی رو به راهه
وقتی خودم دارم از پس یه خرید ساده سوپرمارکت کم میارم...
اما اگه واقعا چیزی هست که دلتونو خوش می‌کنه بیایید بنویسید...
اگه می‌تونید برید یه سفر یه روزه و خوش بگذرونید...
اگه خبر ترفیع و افزایش حقوق می‌شنوید
و واقعا خوشحال میشید نه اینکه بگید بازم کم بود،
اگه می‌تونید برید سینما و تئاتر ببینید و خوش بگذرونید،
اگه میرید یه پیتزا می‌خورید و هزارتا حساب و کتاب براتون نیست،
اگه از پس خرج لباس و کفش برمیاین،
اگه می‌تونید برید دندونپزشکی و نگران هزینه‌اش نیستید،
اگه می‌تونید بچه‌تون رو بفرستید کلاس شنا یا موسیقی،
اگه دارید برنامه میچینید برای یه آینده روشن بیاید بنویسید...
بنویسید از چیا خوشحالید...
من این روزها فقط دلم خوشه به اینکه
هنوز می‌تونم برم سرکار و کارم رو انجام بدم...
دلم خوشه به یه لیوان چای داغی که
خودم یا بابک دم می‌کنه
و میشینیم باهم حرف میزنیم
و به کارای پروژه می رسیم...
دلم به کتاب‌های قدیمیم که هر از گاهی ورق میزنم
و یاد خاطرات قشنگ می‌افتم خوشه..
دلم به "مادرم" خوشه که هر شب که میام خونه تلفنی صحبت میکنیم،
دلم به اینکه داداشام و خواهرام سالم و سرحالن،
به اینکه هنوز گرمای خونواده رو دارم و حس می‌کنم خوشه...
بقیه‌اش همش غمه و نگرانی برای فردا...
شبی نیست که بخوابم و حساب کتاب نکنم چطوری باید خرج ماه رو جور کنم...
حتی برای اون همسایه که ۳۰ سالشه،
مهندس برقه و تو یکی از بهترین دانشگاها خونده،
اما الان تو یه فروشگاه کار می‌کنه با نصف حقوق یه مهندس...
جانتان ساق...

از خوشی‌هاتون برام بنویسید....

عکس نمادین از یک محله قدیمی آرام با کو چه های سنگ فرش باریک و خانه های کاهگلی و آجری ْ یادآور خاطرات و خوشی های ساده زندگی محلی




gharibe64sms.blogfa.com

درباره من
مجموعه‌ای از زیباترین دلنوشته‌های عاشقانه، متن‌های غمگین و یادداشت‌های تنهایی
موضوعات
ابزارک هاي وبلاگ
قالب وبلاگ

 RSS 



در اين وبلاگ
در كل اينترنت