تاريخ: چهارشنبه ۱۳۹۰/۱۲/۱۷ ساعت: 17:48
تلفن همراه پیرمردی که توی اتوبوس کنارم نشسته بود زنگ خورد پیرمرد به زحمت تلفن را با دست های لرزان از جیبش دراورد هر چه تلفن را در مقابل صورتش عقب و جلو کرد نتوانست اسم تماس گیرنده را بخواند رو به من کرد و گفت : ببخشید چه نوشته ؟ گفتم نوشته : همه چیزم پیرمرد : الو سلام عزیزم... یهو دستش را جلوی تلفن گرفت و با صدای آرام لبخندی زیبا و قدیمی به من گفت : همسرم است....

برچسبها: داستان کوتاه , داستان عاشقانه , بهترین و زیباترین داستان های کوتاه , بهترین و زیباترین داستانک ها
