دلتنگی های شاه احساسات

زیر بارند درختان که تعلق دارند....

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۰۷ ساعت: 1:2

عشق اول هر آدمی یه‌کم زیادتر از چیزی که لایقشه تو زندگی‌ش موثره...

نمی‌دونم مال آکبند بودن دل و روح و روان آدمه یا چی...

اما انگار عشق اول،

اولین و پررنگ‌ترین خط رو روی لوح سفید وجود آدم می‌کشه...

آدم‌ها بزرگ میشن،

غالبا از اون عشق عبور می‌کنن،

میرن دنبال سرنوشتشون...

زن میگیرن؛شوهر می‌کنن...

درس می‌خونن...

بزرگ و بزرگتر میشن؛بعدش پیر و پیرتر...

اما امون از عشق اول...آره...

دقیقا همون بابایی رو میگم که الان از یادآوری‌ش؛

یه خنده استهزا گوشه لبتون نشسته

یا به خودتون می‌گید خدا دوستم داشت که از زندگی‌م رفت...

آره...رفته...اما نه همه‌ش...

عین عبور یه آدم مرض‌دار از روی سمنت خیس

و تازه جلوی در خونه آدم

که خودش میره اما علامت کفشش تا روزی که خونه‌،خونه‌ست می‌مونه...

ما متاثر از عشق اولمون با آدم‌های بعدی روبرو میشیم...

متاثر از زخمی که خوردیم،

ترس‌هایی که تو دلمون کاشته شده،

بی اعتمادی،رها شدن،نردبان ترقی بودن،

وسیله شدن،تحقیر،توهین، و حتی آزار فیزیکی...

عین گربه‌ای که از اول تولدش جز سنگ و چوب و آزار ندیده باشه...

این گربه رو هرکاری‌ش کنی اهلی نمیشه...

فوق فوقش اینه که کمین کنه تا تو بری،

بعدش بره سراغ آشغال‌گوشتی که براش گذاشتی...

راستش آدمی در مقابل عشق اولش خیلی بی‌دفاعه...

یعنی نمیشه سپری براش تعریف کرد؛

چون غالبا هم توی سنی اتفاق می‌افته

که هنوز رگه‌های معصومیت و ساده‌دلی تو ماها هست...

پس فقط میشه دعا کرد که خدا مرتبه اول آدم ناراست سر راه کسی نذاره...

آدم اشتباه میتونه بد گندی بزنه به باور و امید و آرزوهای آدم...

(کتاب "کتابخوان" ماجرای پسربچه ۱۶ ساله‌ایه

که تو عشق یه زن ۳۶ ساله افتاده

و این دام از پای او باز نمیشه

تا زمانی که موهای سرش سفید شده...

وقتی کتاب رو می‌خونی قبل هرچیزی با خودت میگی،

خودخواهی آدم ارزش از بین بردن کل زندگی و جوانی یه نفر دیگه رو داره؟!!

کتابخوان تا حالا به ۴۵ زبان دنیا ترجمه شده

و جزء منابع درسی بچه‌های آلمانیه...

بارها مورد اقتباس قرار گرفته(فیلم the reader 2008)

و تنها تو یک روز میشه خوندش بس که روان

و خودمانی در گوش آدم قصه‌ش رو میگه و تمام...)

gharibe64sms.blogfa.com

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: دوشنبه ۱۴۰۲/۰۳/۱۵ ساعت: 22:3

عاشق که باشی آنقدر خریت می کنی که ته ندارد...
چرا؟!!نمی‌دانم...
اما عاشق که شدی یکی را با‌خبر کن...
آدم امنی،محرمی،دوستی،آشنایی...
عین کسی که گرد آلزایمر روی تمام خاطراتش نشسته باشد
و آدرس خانه و شماره موبایل بچه‌هاش
را به آستر جیب همه شلوارهاش کوک زده باشند،
مثل کسی که توی قلبش باتری داشته باشد
و هر چیزی ممکن است باتری را از کار بیندازد،
مثل کسی که حمله صرع دارد
و بی‌هوا ممکن است هرجایی به زمین بیفتد و مردم دورش جمع شوند...
مثل کسی که هفته آخر بارداری‌ش است و ممکن است و وقت و بی‌وقت،
جا و بی‌جا کیسه آبش پاره شود و درد سوی چشمش را بگیرد‌...
عشق آدم را بی‌دفاع می‌کند...
شکننده و دائم در خطر انقراض...
عاشق که شدی بی نگاه کردن به چپ و راست از خیابان رد می‌شوی،
بی سنجبدن ارتفاع می‌پری،
بی نگاه کرده به کیف پول و ته حساب رفقا را جیگرکی مهمان می‌کنی
و همین‌طور بی‌محابا و کله خر می‌روی تا ته...
یک نفر باید با خبر باشد که مثل تو جانش برای طرف در نرود...
که مثل تو صداش را که می‌شنود قلبش افسار پاره نکند،
مثل تو اهل اغماض و مماشات نباشد،
مثل تو توجه انتخابی نداشته باشد به یک آدم،
مثل تو رویا نبافد و عیار طرف را با چشم عقل بسنجد...
اصلا گیرم که دوزار ... مثل تو خاطره نداشته باشد...
خاطره آن بوسه زیر چتری سیاه
و گرمای مرطوب لبی که تا ابد،تا سنگ لحد،
تا نامه اعمال روی لبت باقی خواهد ماند...
یک نفر باشد که هوایت را داشته باشد...
رقم چوب خطت را نگه دارد...
عاشق که باشی آنقدر خریت می‌کنی
که یک نفر باید باشد یک جاهایی یک ترکه بکوبد به کفلت،
نچ‌نچ و هی‌هی کند و از لبه دره بکشدت کنار‌...
یا اقلا حالی‌ت کند وقتی بار پنبه داری از وسط رود نرو
خودت را زمین‌گیر می‌کنی بدبخت...
عاشق‌ها طفلی‌ترین موجودات عالمند...
وضعیتی وخیم که تنها به یک درمان پاسخ قطعی می‌دهد..آن هم مرگ..
چرا که هیچ جوهری رد خاطرات یک عشق شیرین را
از دل آدم نخواهد زدود تا همان نفس آخر...



عاشق






gharibe64sms.blogfa.com

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: شنبه ۱۴۰۱/۱۱/۰۱ ساعت: 23:33

دم سی و هفت سالگی که عاشق شوی،
زمین تا آسمان فرق دارد با عاشقی هجده سالگی...
تعریف عشق چیزی دیگری می‌شود؛
وقتی دو تا تار سفید روی شقیقه راستت داری...
دم سی و هفت سالگی دیگر انتظار بیجا نداری...
نقش خودت را در زندگی پیدا کرده‌ای...
اخلاق گندت را خبر داری،
درد و مرض‌های مزمن‌ات،عقده‌هات،
دندان پوسیده آسیاب‌ بالا...
دیگر خجالت نمی‌کشی که اعتراف کنی؛
هر روز حوصله نداری ریشت را بتراشی...
لازم نیست هر دفعه گل بخری و پول به کافه‌دارها بدهی...
راحت می‌گویی توی سینما نفست بند می‌آید
و یک چیز سنگین می‌افتد روی سینه‌ات
که اصلا نمی‌ارزد به دو ساعت چسبیدن
به تن یار توی تاریک‌ترین مکان عمومی...
انتظار نداری خانم را هر روز با آرایش و لباس رنگی‌رنگی ببینی...
وقتی دم سی و هفت سالگی عاشق شدی
لازم نیست قرص‌هایی را که می‌خوری پنهان کنی...
منتظر نیستی طرف از عشقت بسوزد
و لاغر شود و عوض پا با سر بدود به دیدنت...
صبور میشوی...از عقب افتادن‌ها لذت می‌بری...
می‌دانی قرار نیست هر بار لنگ روی لنگ بیاندازی
که پول کافه و رستوران و خرج‌های دیگر را بدهین...
می‌دانی که منتظر نیست در ماشین را برایش باز کنی...
می‌دانی قرار نیست هی صبح‌بخیر و شب‌بخیر بگویی و بشنوی
و توی این سن حتی عاشقِ عاشق هم گاهی دلش می‌خواهد
برود توی غار و کسی موی دماغش نباشد...
دم سی و هفت سالگی که عاشق شوی
می‌دانی بیشتر از هرچیز دلت‌"هم‌راه" می‌خواهد...
هم‌راهی که نگران بودنت باشد...
نگران خوب بودنت...
عشق دم‌دم سی و هفت سالگی بیشتر آرام‌ات می‌کند تا پرشور...
می دانی خانه اجاره ای ۴۵ متری اصلا برایش مهم نیس؛
و مهم بودن و وجود خود توست....
می‌دانی دنیای سریع و توفنده و آرزوهای محال را پشت سر گذاشته‌ای
و حالا می‌توانی روی ایوان یک پشه‌بند
دونفره ببندی با یک تشک سنگین پشمین ، دو تا متکای مخمل سفت...
سرت را آرام زمین بگذاری
و پشتت را بچسبانی به گرمای تن دیگری و بخوابی
و خیالت راحت باشد که وقتی پیر و خرفت و غرغر و علیل شدی،
کسی هست که دستان لرزان پارکینسونی‌ات و موی سفید کم‌پشتت را ناز کند...
دم‌دم سی و هفت سالگی که عاشق شوی
خیالت راحت است آخرش را تنها نیستی...
کسی آن‌طرف خط منتظر توست...

عشق





gharibe64sms.blogfa.com

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: سه شنبه ۱۴۰۰/۱۰/۲۸ ساعت: 9:39

نقل است از داستایوفسکی که:

"دوست‌ داشتن یک نفر یعنی دیدنِ او به همان شکلی که خداوند اراده کرده ‌است..."

روابط و شرایط و بروبیای آدم‌ها

و از این رستوران به آن آرایشگاه رفتن

و ماشین‌بازی و دوردور و تزریق بوتاکس و ژل و خط لب

و کاشت موی سر و حذف موی زیر بغل

و پایین آمدن آمار ازدواج و بالا رفتن طلاق،

حاکی از آن است که واقعیت امروزِ جامعه،

فاصله‌ی زیاد و معنادار با گفته‌ی داستایوفسکی دارد.. 

در زندگی "دوست‌ داشتن" یک نفر سببی و نسبی،

همجنس یا ناجنس به خودی‌خود کار راحتی نیست..!!

آدمی برای دوست‌ نداشتن،

می‌تواند در کلام،مرام،رفتار،عملکرد،تیپ،

قیافه و ظاهر و باطن طرف مقابلش، هزارویک دلیل پیدا کند...

گاه حتی دلایل بسیار منطقی و محکمه‌پسند که نزد هر قاضی درددل کند

چشم‌ بسته حکم را به نفعش صادر کند...

پس در چنین جامعه و در کنار چنین آدم‌هایی؛

اگر بخواهی طرف مقابلت را با همان ترکیب و چیدمانی

که خداوند خلق کرده دوست بداری که شرایط سخت‌تر هم می‌شود...

دوست‌ داشتن هنر و مهارتی است که باید آموخت...

دوست‌ داشتن و دوست داشته شدن چیزی است

که باید آن را در محیط امن خانه و خانواده دید

و سپس بارها و سال‌ها تمرین کرد تا به باور تبدیل شود...

در روابط آدمی،زیاد بودند موهای بلند و زلفان سیاه

و ابروهای کمانی که در ابتدای مسیر،

حُسن و جمال و زیبایی بودند

و بعد از دو بار معاشقه تبدیل به موضوعی عادی و خسته‌کننده شدند

و هنوز به وسط جاده نرسیده،

آن موی تا کمر آویخته که روزی روزگاری عامل عشق بود و بهانه‌ی خوشبختی،

باعث دردسر و بدبختی شده

که هر یک از طرفین به دنبال قیچی گشتند

تا هر چه زودتر کوتاهش کنند و ببُرند آن مو و رابطه‌ی شوم و نگون‌بخت را..!!

شکی نیست که آدمی در جریان زندگی،

طول و عرض و قد و قامتش تغییر می‌کند...

شکی نیست آدمی زیبایی را دوست دارد

و برای رسیدن به آن گاه جایی را تنگ و گاه تُپُل و دراز و سربالا می‌کند...

زیبایی‌پسندی ریشه در ذات و فطرت آدمیزاد دارد

اما اصل و اساس حرف فئودور چیز دیگری است...

او از پذیرش آدم‌ها و توسعه این ویژگی می‌گوید...

رودخانه‌ی زندگی با تغییر و تحول همراه است؛

اما "پذیرش و دوست‌ داشتن" دیگران با همان ساختار و فونداسیون و چیدمان اولیه،

هنر و مهارتی است که باید آن‌را آموخت

و تمرین و باور کرد که خب کار راحتی نیست...!!!

 

 

 

 

 

 

gharibe64sms.blogfa.com

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: جمعه ۱۳۹۹/۰۹/۱۴ ساعت: 20:53

هم‌راه،هم‌سفر،هم‌کلاسی...

هم‌سر‌،هم‌خانه،هم‌بازی..

هم‌بستر،هم‌آهنگ‌،هم‌زاد،هم‌مسیر... هم‌دست،هم‌گناه،هم‌یار،هم‌کار،هم‌پا...

هم‌زمان،هم‌فکر،هم‌خواب،هم‌درد...

باید توی زندگی‌ت یه "هم" خوب داشته باشی...

یه "هم" که تنهایی بتونه جای همه "هم"های نداشته تورو پر کنه...

یکی که باهاش کیف کنی...

حالت خوب بشه...

هر بار نگاهش کنی تو دلت بگی الهی من قربون رنگ چشات بشم...

حتی وسط دعوا...

حتی وقتی پشتش رو بهت کرده و خوابیده...

حتی وقتی میگه کار داره و این هفته نمیرسه با هم برین بالا بالاها

و سوسوی چراع‌های شهر رو تو شب پاییزی آذرماه نگاه کنین...

حتی وقتی تبخال زده یا دست توی دماغش کرده

و خیال کرده کسی نمی‌بینه اما شما دیدین...

"هم" کسی بودن هنره...

باید بلد باشی اونقدر نزدیک بشی که بشی شبیه‌ش...

اقلا اداشو دربیاری یه وقتا...

که مثلا همفکری یا همدردی یا همرازی یا همدستی یا همراه...

آدم تا وقتی زنده است "هم" خودشو می‌خواد.‌..

آدم بی‌هم رو باد میبره..دور دور...خیلی دور...

"هم" بادکنک قرمز دست کوچیک و تپل و عرق کرده اون بچه‌ایه که سفت نگهش داشته.‌..

"هم" یه مرد اون زنیه که حتی وقتی هشتاد سالش شد لی‌لی به لالاش بذاره

و هر روز بهش بگه که چقدر بهش افتخار میکنه...

اینو از ته دلش بگه...

"هم" یه زن اون مردیه که کادوهای بزرگ نخره،

پولدار نباشه،قدرتمند نباشه اما بلد باشه خوشی‌های کوچیک رو دریغ نکنه...

بلد باشه روزی یه بار صدا بزنه "خانوم جان"

یه جوری که زنش دیگه هیچ "هم" دیگه‌ای نخواد...

"هم" کسی بودن یه رازه...یه افسونه...یه معجزه است...

نمیشه پس یقه کسی رو گرفت و کنار کسی نشوند

و بهش گفت از این به بعد تو میشی "هم" ایشون...

"هم" شدنی نیست...بودنیه.‌..

هم بودن یعنی بتونی دست لوسیفر رو بگیری

و با خودت ببریش بهشت...

بگی ما باهمیم...

بی این جایی نمیرم...حتی بهشت....

 

"هم" شما کیه؟

امروز حتما ببوسیدش...

 

 

http://gharibe64sms.blogfa.com/

 

 

gharibe64sms.blogfa.com

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: سه شنبه ۱۳۹۸/۱۱/۰۱ ساعت: 21:22

گفت عشق مگر چیست؟!!
اسم چه کسی را می‌گذارند عاشق؟!!
این را گفت و چانه‌اش لرزید...
دست یخ‌کرده‌اش را مشت کرده و نشاند روی بینی و لب‌هاش
و اشک‌های درشتش چکه کرد...
زاینده‌رود...کارون...ارس...
من چیزی نپرسیدم...نشد...مجال نداد...
خودش گفت...گفت دیشب خوابش را دیدم...
در رویایم خوابیده بود...بی‌روانداز...
پتویم را دادم بیندازند روش...
ته دلم ذوق می‌کردم توی‌خواب؛
که پتویم عطرش را می‌گیرد...
ذوق می‌کرد...ذوق می‌کردم...
از دور به چهره اش در خواب نگاه می‌کردم...
به فرم چشمان خوابیده‌اش...
به پرش بی‌دلیل انگشت اشاره، به پیشانی‌اش..
به انگشتان پایش که از پتو بیرون زده بود...
نپرسیدم کی؟!
نپرسیدم شوهرت کجا بود وقتی خواب می‌دیدی؟!!!
شوهرت یا دوقلوهای غیرهم‌شکلت...
نپرسیدم طرف کیست؟
نپرسیدم از کی؟
نپرسیدم چرا؟
گفتم دوست داشتی با صدای بلند گریه کن...
گفت توی خواب بوسیدمش...
توی خواب لبم را به لبش چسباندم و طولانی بوسیدمش...
مثل همیشه بود...
مزه خنک نعنا میداد...اما گرم بود...
خنده‌ گریه گفت باورت نمی‌شود جریان خون را زیر پوست نازک لبش حس کردم...
هر قدر دلم خواست طولش دادم...
حتی بیدار هم نشد...
حتی خدا هم ندید...
گفت از صبح دستم را گذاشته‌ام روی لب‌هایم،
حتی آب هم نمی‌خورم...
می‌ترسم حظی که بردم...
گفتم مستی آخرش می‌پرد؛
هرچیزی خورده باشی و هر قدر‌...
گفت دارم می‌سوزم
از اینکه بیدار شدم و از طلوع صبح هر ساعت یاد می‌آورم چه لذتی بردم...
نگفتم تو که گناه نکردی...
نگفتم خواب هم لذت خودش را دارد...
ستمگرانه که به صدای سیفون کشیدن طبقه بالایی از سر آدم می‌پرد...
گفت دلم برایش تنگ شده بود...
خیلی وقت بود در رویایم حاضر نمیشد...
اینهمه مهربان
و بعد باز اشک ریخت...
اروند،سپیدرود،بهمنشیر...
گفت دلم برایش جوری تنگ شده که گفتنی نیست...
گفت فکر میکردم دیگر عاشقش نیستم...
اما هستم...
عین سگ عاشقش هستم...
اگر این عشق نیست پس چیست؟!!
چرا جوری رفته که انگار مرده؟!!!
چرا باید فقط توی خواب دیدش؟!!
چقدر من بدبختم...و باز هق زد...
عین هر زنی که خیال می‌کند مظلوم ماجراست...
عین هر زنی که حکم می‌کنند لکاته قصه است...
نگفتم هرقدر خواستی گریه کن چون این قصه پرخون تمامی ندارد...

(تا نوشتمش پیرهنم از اشک شره کرد...)


gharibe64sms.blogfa.com

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: جمعه ۱۳۹۸/۰۵/۰۴ ساعت: 20:42

دوست داشتن در قاب مقرر و قالب مکرر، اسمش عشق نیست؛
نمی‌تواند عشق باشد...
در عشق باید جسور باشی تا بتوانی بدعت‌گذار باشی...
تو هرگز نمی‌توانی رومئو و ژولیت یا بیژن و منیژه را تکرار کنی
و نام این فرآیند را عشق بگذاری...
فقط یک‌بار در یک قصه می‌تواند یک چاه وجود داشته باشد
که بشود چاه بیژن و یک منیژه که برایش غذا ببرد سر چاه و تمام...
یک بالکن و یک رومئو وژولیت،و تمام...
اگر بخواهی این وضعیت را تکرار کنی،
در واقع تو در تلاش برای الصاق مضحک خویشتن
به یک قصه‌ی عاشقانه هستی...
آنها اگر در عشق موفق بودند
و از خودشان اندازه‌ی یک تاریخ آدمِ عاشق،قصه‌ی عاشقانه ساختند،
به خاطر این بود که "آنها خالق آن وضعیت بودند نه مقلد"...
حالا می‌پرسی چطور باید یک عاشق غیر مقلد بود؟!!
چطور باید قصه‌ی عاشقانه‌ی خودت را بسازی؟!!
باید در وجود آن که دوستش داری افق تازه ای پیدا کنی
که تا به حال کسی پیدایش نکرده...
یک آسمانی که همه جا یک رنگ نیست...
یک افقی در او که کسی قبل از تو قابش نگرفته و به دیوار عادت نکوبیده...
یک احوال خاصی در معشوق بیابی که تو کاشفش هستی...
دوست داشتن اصیل،دقیقا ابداع شیوه‌ی جدیدی از دوست داشتن است...
عاشق کاشف است...
کاشف همیشه در حالِ سرپیچی است...
یک نوع سرپیچی از فرم و چارچوب و تکرار...
هیچ سنگ محکی در این کار وجود ندارد؛
چرا که باید دوست داشتن،خودش یک چیز بکری باشد که محکش خودش است و تمام...
این می تواند هم خطرناک باشد و هم لذت بخش...
لذت بخش،از آن جهت که سرشار از نبوغ است
و مثل کشف سرزمین ناشناخته پر هیجان است و خطرناک،
از آن جهت که ممکن است به خودت بیایی
و ببینی که کشفت فقط به درد اوهامت می خورد...
دوست داشتن برای همین هاست که تا این حد زیبا و پرکشش است...
درست مثل یک سفر...
آیا می‌شود یک سفر تا آخر برنامه‌ریزی کرد؟!!
اگر توانستی یک سفر را تا آخرش برنامه ریزی کنی،عشق را هم می‌توانی...
ممکن است یک تصادف خوب یا بد همه‌ برنامه‌ها را بر باد دهد...
اصلا همین سفر زیباست...
برای همین است که آرامش آپارتمانی را کنار می‌گذاری و می‌زنی به جاده...
همین است که هنوز هم عشق بر صدر مضامین ادبیات و سینمای جهان نشسته و قدر می بیند...
همین است که لذت ناب است،
شکلات و قهوه دنیای امروز و قند مکرر دیروز است...
نامش شورانگیز می‌کند دلت را...
نامش عشق است....

gharibe64sms.blogfa.com

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۴/۱۴ ساعت: 13:8

این روزها که بزرگتر شده ام؛
نگاهم به آدم ها،روابط وزندگی تغییرات زیادی داشته...
سالهاست باور کرده ام آنچه که ما را
ضعیف،ناآرام و خسته نشان میدهدماهستیم...من هستم...
من که دوست داشتن خودم را یاد نگرفته ام...
منی که با فرصتهای اشتباه به دیگران،فرصت ارامش راازخودم دریغ کرده ام...
من مقصرم اما تنها نه..!!!
جامعه ای که درآن رشد کردم چه چیزی به من یاد داد؟؟!!
خانواده ام کجا به من ارزش هایم را یادآوری کردند؟!!
کدام مدرسه سواد عاطفه را به ما آموزش داد؟!!
چه کسی به من گفت عشق چه رنگی است؟!!
مثلث است یا مربع؟!!آبی ست یا خاکستری؟!
کجا عشق ورزی را یاد گرفتم؟!!
کجا به من گفتند اگر خودت را دوست نداشته باشی؛
هرگز احساس خوشبختی دستانت را لمس نخواهد کرد...
من،تو و ما بزرگ شدیم...
درسیکلی معیوب وتکراری...
آدم ها آمدند،گل و بوسه آوردند
و پس از مدت زمانی کوتاه رنج شروع شد..
کسی به ما نگفته بود زن سازش مطلق نیست...
نگفته بود اعتراض هم به اندازه سکوت زیباست...
سالهاگذشت...رابطه ها مارا به چالش هایی بزرگ کشیدند...
زخمی شدیم و بغض های بزرگمان را فرو خوردیم...
رو به روی آینه لبخندی مصنوعی روی لبهایمان نقاشی کردیم...
ما یاد نگرفتیم که عشق خشونت نیست...
ما به آدم های بیمار اجازه دادیم بارها و بارها به ما آسیب بزنند...
به قلب های خسته مان اجازه لذت ندهند؛اما خودمان کم مقصر نبودیم...
ما اجازه دادیم...
قوی بودن را بلد نبودیم...
نتوانستیم بازخم های کف پایمان بلند شویم و قدم برداریم...
زانوها و دستهای لرزان ماتوان فکرکردن را از ماگرفت...
ما میخواستیم جلوتر برویم اما چه شکلی؟چطور؟
ما به نامردها اجازه دادیم به اسم عشق باورهای مارا زخمی کنند...
ما اشک ریختن را بلد نبودیم و خندیدیم...
وهی خندیدیم به گریه دارها
و آدم ها یادشان رفت برای به دست آوردن ما چه دروغ ها که نگفتند...
ما جرات نداشتیم گوش هایمان را بگیریم
و از حرف های جامعه خشن بگذریم...
مامیترسیدیم...
حق داشتیم گاهی اما چه کسی به ماحق داده بود که انقدر خودمان را خسته کنیم؟!!
ما عشق را بلد نبودیم،
فقط حرف زدیم و حرف های ما در وسوسه آغوش گم شد...
یادمان رفت میشد بهتر زندگی کرد...
آرامش را تجربه کرد...
من و تو مقصر بودیم...
قوانین ما را به نامعلوم ها هدایت کرد،
کلیشه ها و تابوهای اجتماعی مارا بی جهت شرمنده کردند اما...
باید یاد بگیریم با زخم هایمان بخندیم...
نقش نه،حقیقی...
روزی میرسد که درکوچه های زندگی دنبال گم شده مان میگردیم...
دنبال خودمان؛مبادا تاریکی ها قورتش داده باشند...
یادمان باشد عشق خشونت نیست...
عشق آرامش تکه چوبی محکم درتلاطم دریای زندگی ست...
گول کشتی های عریض و طویل را نخوریم...
شاید بادی باشند...!!
یادمان باشد زخم ها اینجا هستند؛
تا قدرت را به ما بیاموزند‌...
یادم باشد خودم را دوست بدارم؛زندگی کنم...!!!!

 

gharibe64sms.blogfa.com

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: پنجشنبه ۱۳۹۶/۰۹/۱۶ ساعت: 1:12

نوع خاصی از دوست داشتن هست که؛
جهان را به فراتر از آن‌چه حواس پنج‌گانه ما احساس می‌کند بدل می‌کند،
گویی حواسی چند به آن پنج احساس افزوده شده است...
مانند یک اسید یا چیزی تند،
مانند بمب‌های شیمیایی در فضای وجودت پخش می‌شود
و هیچ کجای هستی‌ات از تأثیرش در امان نخواهد بود...
نوع خاصی از دوست داشتن که تمام عقلت را تحت تأثیر قرار می‌دهد،
کمتر کاری با پایین تنه‌ات دارد
و بیشتر وارد قفسه سینه‌ات می‌شود
و از آن لحظه به بعد دستگاه بیولوژیک بدنت تحت تأثیر قرار می‌گیرد:
دیگر مغز نیست که به بدن و هستی‌ات فرمان می‌دهد،
قلب است که کنترل همه چیز را در درست می‌گیرد
و فرمانروای جهانت می‌شود...
عقل درون سرت گروگان گرفته می‌شود
و قلب بی‌رحمانه مانند یک سونامی همه چیز را تسخیر می‌کند...
این نوع خاص از دوست داشتن گاهی موجب
رفتارهای ناشیانه، احمقانه، ابلهانه، کودکانه نیز می‌شود...
هرکدام از این واژگان به‌رغم شباهت‌هایشان تفاوت‌هایی نیز باهم دارند
که از بحث کنونی کمی خارج‌اند...
اینگونه رفتارها گاهی موجب ایجاد احساس آسیب
و خطر در طرف مقابل می‌شود،
پیامد این احساس آسیب‌پذیری آغاز جدالیست که طرفین با خود می‌کنند:
جنگ با خواستن و سرکوب نوع خاصی از دوست داشتن...
جدالی که به سکوت‌های بیرونی و سروصداهای درونی می‌انجامد...
زن و مردی که از صبح تا شب مشغول امور روزمره می‌شوند
و نسبت به یکدیگر تغییر حالات را احساس می‌کنند،
بی‌درنگ در یک جدال درونی به سر می‌برند
و دعواها و بگومگوهایشان را به درون خود منتقل می‌کنند...
بخشی از شبانه روز را به رفتارهای خود و طرف مقابلشان فکر می‌کنند،
تحلیل می‌کنند، پاک می‌کنند، خطخطی می‌کنند، پاره می‌کنند،
نتیجه گیری می‌کنند و باز پاره و خطخطی می‌کنند...
بله، نوع خاصی از دوست داشتن هست
که تمام سنسورهای فیزیولوژیک و روانی یا بهتر بگوم "وجودی‌ات"
را تا سر حد غیر متعارفی نسبت به طرف مقابل حساس می‌کند...
درست مانند وقتی که حساسیت دزدگیر ماشینت را زیاد میکنی
و با رد شدن ماشینهای دیگر از کنارش
یا صدای بوغ ماشین‌ها شروع به واق واق می‌کند...
این نوع خاص از دوست داشتن گاهی نمی‌فهمد
که آدم‌ها با ماشین‌ها فرق دارند،
نمی‌توان روی آن‌ها دزدگیر نصب کرد،
این نوع خاص از دوست داشتن گاهی انقدر بی‌شعور است
که نمی‌فهمد اصلا نیازی به دزدگیر نیست،
وقتی کسی را دوست داری بخشی از تو درون اوست
و بخشی از او درون تو،
در نتیجه هرگونه سرقت در یکی منجر به سرقت در دیگری نیز می‌شود...
بشر تاکنون پا به سیارات دیگر گذاشته است
و میلیاردها سال نوری را کشف
و فتح کرده است
اما هنوز هیچ پژوهشگری موفق به کشف و فهم
این نوع خاص از دوست داشتن نشده است،
بلکه تنها ویژگی‌هایی از وجود و علائم آن را میتوانند شرح دهند...
این نوع خاص از دوست داشتن به طور بالقوه
به همان میزان که توان ایجاد برترین و بیشترین لذت‌ها را دارد،
به همان میزان نیز توان ایجاد بدترین و بیشترین دردها را دارد...
درهم تنیدگی لذت و درد است،
زمان را به تعلیق می‌اندازد،
تجربه‌ای خلسه‌وار که جهان را

از آن‌چه در حواس پنج‌گانه ماست فراتر می‌برد...

 


gharibe64sms.blogfa.com

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: جمعه ۱۳۹۵/۱۰/۰۳ ساعت: 0:11

سلام علاقه جان...!!!

حالت کجایِ شب یلدا جا مانده است؟؟؟!!

جایت خالی با حافظ نشسته‌ایم 

و داریم گپ می‌زنیم ؛

و از علاقه‌ی هم می‌گوییم...

اگر بدانی چقدر دلش پراست

چه اندازه دل‌تنگ است..

بیا!!!

تو هم بیا...

داریم حرف می‌زنیم...

بیا!!!

رفتیم کنار سفره یلدا نشستیم ؛

بر شانه‌هایِ شب تکیه دادیم؛

 و حافظ را صدا زدیم!!!

سلام حافظ جان...

حال علاقه‌ات چه‌گونه است

خوب است؟!!!

مراقب‌اش باش؛

شعرهایت هوایی‌اش کرده؛

آن‌قدر که نه با سمرقند برمی‌گردد؛

نه با بخارا...

می‌دانم درد داری..

می‌دانم که عاشقانه‌هایت عاشقش کرده...

حالا چه‌ فرقی می‌کند وقتی کنارِ تو نیست ؛

فاصله‌ تا سمرقند باشد یا

بخارا...

چه فرقی می‌کند کنار همین کوچه‌ی پشتی باشد...

یا در کوچه‌ای آن‌طرف جهان...

بخوان حافظ جان...

حرف بزن...

ما رازدار واژه‌گان دردیم

می‌فهمیم!!!!

چرا ساکتی علاقه‌ی عزیز

حافظ است!!!

غریبه که نیست بیا...

اناری شکافته می‌شود 

و سرخی‌اش به گونه‌های تو می‌خورد..

(ای جان!یعنی می‌شود ببوسمت!!!)

کاردی، بر جان هندوانه‌ای می‌کشیم و سرخی‌اش را بر سرخی انار گره می‌زنیم...

بعد هی گاز می‌زنیم و گاز می‌زنیم...

دانه‌هایش را آرام‌آرام بیرون می‌دهیم

 و یکی را زیر دندان‌هایمان بازی می‌گیریم...

کنار حیاط آتشی با هیمه‌های فراوان به پا می‌کنیم...

آخر؛

شروع فصلی سرد است و تو حتما'' سردت می‌شود...

انار‌ها را دانه‌دانه کرده گلپریش می‌کنیم...

(تو همیشه از عطر آن خوشحال می‌شدی، همیشه!)

 کنار آتش شرابی هفت‌ساله را گیلاسی می‌کنیم

ُو کنار هم نبودن را، می‌سوزیم...!!!

میترا را صدا می‌کنیم و از الهه مهر، مهربانی دعا می‌کنیم...

سلام میترای خوب...

خوبی...

حال علاقه‌ات خوب است..

تو را به جان یلدا عاشقانه‌هایمان را آرامشی ده..

رویایی...

تو را به جان رؤیا شادی‌هایمان را بلندتر از یلدا

و بزرگ‌تر از نامت کن..

تو را به جان باران؛

سهم ما را از آسمان سایه نکن...

راهمان را به بی‌راهی مکشان؛

 و راه خانه را خوب کن..

 

و واژه‌گانمان را آلوده به نادانی نگردان...

  هر کو نکند فهمی زین کلک خیال‌انگیز. 

زمستان مبارک...

علاقه‌‌جان...

زمستان مبارک...

 

 

 

 

gharibe64sms.blogfa.com

درباره من
مجموعه‌ای از زیباترین دلنوشته‌های عاشقانه، متن‌های غمگین و یادداشت‌های تنهایی
موضوعات
ابزارک هاي وبلاگ
قالب وبلاگ

 RSS 



در اين وبلاگ
در كل اينترنت