دلتنگی های شاه احساسات

زیر بارند درختان که تعلق دارند....

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: سه شنبه ۱۴۰۴/۰۷/۰۱ ساعت: 21:36

یک پاییز دیگر هم من اینجا هستم...
منظورم از اینجا،کره زمین است؛بینِ آدم‌های زنده...
این را امروز فهمیدم...
از ماشین که پیاده شدم،
نسیمِ خنک پاییزی که به پوستم خورد،
بی‌درنگ این فکر به ذهنم رسید؛
اینکه یک پاییز دیگر و یک تجربه دوباره از آن آمیزه عجیب خنکی،
دلگیریِ گاه و بی‌گاه،
روزهای کوتاه و در میانه بودن...
"میان گرمای تابستان و سرمای زمستان"...
هیچ کس نمی‌داند چند پاییز را تجربه می‌کند...
هیچ‌کدام از من و شما هم نمی‌دانیم که تا کجای این پاییز خواهیم رسید...
اما حالا که پاییز آمده،
با اطمینان می‌توانیم بگوییم یک تابستان دیگر را هم گذرانده‌ایم
و داریم پاییز دیگری را می‌بینیم...
عجیب نیست؟!!
نمی‌دانم من اینقدر پیچ حیرت روانم دست‌کاری شده
که با هر چیزی حیرت می‌کنم
یا واقعاً این چیزها عجیب‌اند
و عادت حواسمان را پرت می‌کند و طبیعی جلوه‌شان می‌دهد...
از اول متن دارم تلاش می‌کنم از این حیرت پاییزی بگویم اما نمی‌شود...
عجیب نیست؟!!
من زنده‌ا‌م،همه چیز سر و شکلش عوض شده،
طبیعت شورش را پس گرفته
و پی آرمیدن و آماده شدن دوباره است،
باد خنکی می‌آید و مواجهه پوست آدم‌،
این جدی‌ترین تماس آدمی‌ با دنیا را تغییر می‌دهد،
و قرار است از آسمان باران ببارد
و کوچه و خیابان و حال تو را دگرگون کند...
"فکرش را بکن،از یک جایی آن بالا قطرات آب می‌افتند روی سرت"...
هرچه هست دلم خواست از این حیرت و دیوانگی پاییزی بنویسم...
از کجا معلوم پاییز دیگری باشم و اینقدر سر ذوق بیایم...
کاش غم نان و ترس جان و رنج روان می‌گذاشتند مدام دل بسپارم به زیبایی‌ جهان...
اما خب،جهان آمیزه همه این‌هاست...
همین که آدم بتواند نسیم را حس‌ کند یا گاهی به آسمان‌ نگاه کند هم خوب است...




gharibe64sms.blogfa.com

درباره من
مجموعه‌ای از زیباترین دلنوشته‌های عاشقانه، متن‌های غمگین و یادداشت‌های تنهایی
موضوعات
ابزارک هاي وبلاگ
قالب وبلاگ

 RSS 



در اين وبلاگ
در كل اينترنت