دلتنگی های شاه احساسات

زیر بارند درختان که تعلق دارند....

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: دوشنبه ۱۳۹۷/۰۸/۲۸ ساعت: 23:58

آشپزخانه برای من شبیه به اتاق مطالعه است!!
همواره ساعاتی از زندگی‌ام را آنجا می‌گذرانم..
کنار اجاق گاز،جلوی یخچال و یا در حال آماده کردنِ مواد غذایی..
برای من ماهیتابه وسیله‌ای‌ست برای سرخ کردن کلمات
و صافی چیزی نیست جز ابزاری برای صاف کردن افکار..
من به کمک یک قاشق غذاخوری همواره ذره‌ای از دغدغه‌های در حالِ طبخ خودم را می‌چشم..
من آنجا تمرین زندگی می‌کنم..
مگر نه اینکه آدرنو گفته بود مُردگان طباخی نمی‌کنند..
من به واسطه ور رفتن با خوراکی‌ها و به کمال رساندن‌شان بر روی اجاق‌گاز همواره به خلق چیز جدیدی می‌اندیشم..
آشپزخانه به من این امکان را می‌دهد تا چیزی را از نو بیافرینم،
شکل‌شان را بر هم بزنم و آن‌ها را در شمایل جدیدی ترکیب نمایم،
آنجا همه چیز در اطاعت من است و این منم که فاتحانه دستور سلاخی کردن را صادر می‌کنم..
گویی شهریار آنجا منم که متکبرانه سیب‌زمینی‌ها را با آن قیافه‌های ابلهانه‌شان خُرد می‌کنم..
من همواره زیبایی را در چهرۀ یک تخم‌مرغ در حال پخت ستوده‌ام،
آن زمینۀ سفیدی که به زیبایی هرچه تمامتر با لکۀ زرد رنگی تلفیق می‌شود و این اوج ملاحت است.. فلفل‌دلمه‌ای،گوجه و پیاز همان ترکیبِ رویایی،
آن فرقۀ جان‌سوز که چون مثلثی رنگین همواره مرا به وجد می‌آورد..
من آنجا تمرین نقاشی می‌کنم علی‌الخصوص هنگامی که ادویه را رِندانه بر روی غذا می‌پاشم
و با خُرد کردن سبزیجات به آن شکل جدیدی می‌بخشم..
من به نجوای جوشیدن آب و به نوای سرخ شدن مواد داخل ماهیتابه گوش می‌دهم..
این کار هر روز من است که با ولعی عدیده در آشپزخانه پرسه بزنم و به مواد خام خیانت کنم...
من در آشپزخانه می‌اندیشم،
به آن چیزی که در قابلمه با بی‌تابی تمام قُل می‌خورد
و به آن تکه‌های سیب‌زمینی که با وقار تام سرخ می‌شوند..
تا به حال، پخته شدن یک لوبیا را به تماشا نشسته‌اید؟خارق‌العاده است،
رحلت از خامی تمام و رسیدن به بلوغ و پختگی..
عزیمتی روبه تکامل و والایی..
من همواره رکیک‌ترین دشنام‌هایم را به غذاهای فست فودی نثار میکنم،
آخر آن غذاهای کریه‌طعم با قیافه‌های چندش‌آورشان را مگر می‌شود خورد..!!
غذا را باید با تأنی آماده کرد،
سیر و سلوک خاص خودش را می‌طلبد،
باید چاشنی‌ها به دقت اضافه شوند
و مواد به خوبی تفت داده شده و با تشریفات بخصوصی ترکیب شوند،
هر قصوری می‌تواند غذا را تلف کند،
با کوچکترین اهمالی همه چیز ضایع می‌شود..
من آخر سر، تمام کلماتم را در قابلمه‌ای دَم می‌کنم..
آیا دَم کردن چیزی غیر از تزکیه و تطهیر است؟!
گویی من او را به خودش فرامی‌خوانم،
شکلی از پارسایی و زُهد که غذا را برای مدتی عاری از فسق و فساد نگاه می‌دارد..
پس از آن هیاهوی پرخروش،
برای مدتی عزلت پیشه کرده و در خودش اندیشه می‌کند،
به این امید که پخته شود و به کمال برسد..
در نهایت این پارسایی به لذیذترین مائده‌ای می‌انجامد که اطعامش گرسنگی را هر دم افزون‌تر می‌نماید..
بواقع من در آشپزخانه خودم را به پختگی می‌رسانم
و فارغ از اینکه چه کار دیگری می‌توانستم بکنم،
به طباخی عشق می‌ورزم....

 


gharibe64sms.blogfa.com

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: دوشنبه ۱۳۹۷/۰۸/۲۱ ساعت: 21:53

تمام کودکی ام،احساس "جودی ابوت" را داشتم،
مدام حس می کردم جایی از جهان ،
بابا لنگ دراز عاشق و مهربانی دارم که یک روزی سر و کله اش پیدا خواهد شد ،
از من مراقبت خواهد کرد و غم های کودکانه ام را با یک عروسک و آغوش پدرانه ،خواهد شست...
مدام منتظر بودم تا با آمدن کسی ، دنیایم همانی شود که دلم می خواهد،
کسی که مرا بفهمد و تفاوت هایِ عجیب و غریب مرا درک کند...
من نیمی از کودکی ام را با تصوراتِ شیرینِ سرزمین "نارنیا" و "عجایب" ، گذراندم...
گاهی آلیس می شدم و به سرزمین عجایب می رفتم و دنیای کوچکِ رنگی و رویایی خودم را می ساختم
و گاهی از کمد اتاقم به شهر ناشناخته ی نارنیا می رفتم ،
میان برف ها دراز می کشیدم و با درخت ها ،گوَزن ها و عقاب ها ، حرف می زدم...
همیشه جهان خیالی خودم را داشتم ، جهانی که مرا از واقعیت،دور می کرد
و به جایی می برد که آرزوی همیشگی ام بود...
جایی که خلاءِ آرامش و زیبایی دنیای واقعی را برایم پر می کرد...
جایی که همه چیز،ایده آل و آرام و بی دغدغه بود...
در انتظار تغییر بودم،همیشه فکر می کردم آخرش قرار است همه مان تصاویر کارتُنی رنگی و زیبایی شویم و شاد و بی غم و کودکانه ،کنار هم زندگی کنیم...
جایی که نه خبری از مرگ باشد،نه ظلم،نه بدی و بی انصافی...
طول کشید تا فهمیدم چنین رویایِ زیبایی،ممکن نیست...
طول کشید تا فهمیدم دنیا همین است،یک اجتماع نقیضین...!!!
خوبی و بدی،شادی و غم و تمام تناقضات را در دلش جا داده و چاره ای به جز کنار آمدن و سازگاری نیست...
طول کشید اما پذیرفتم نه سرزمین رویایی عجایب و نارنیا حقیقت دارد؛
نه هیچ بابا لنگ درازی،هیچ جای جهان،برای موفقیت و خوشبختی من،آستین بالا زده..!!
من بزرگ شده بودم و فهمیده بودم که تنها ناجی جهانم،خودم هستم...
خودم هستم که می توانم به آرزوهای خیالی ام،رنگ واقعیت بپاشم و دنیای سیاه و سفید و تکراری ام را رنگی کنم...
خودم هستم که باید با سختی و تناقضات دنیا بجنگم و بهترین ها را برای خودم بسازم...
فهمیدم این درد و سختی ها مرا نمی کُشد اما جسور تر می کند..
من نخواهم شکست اما محکم تر خواهم شد...
به حرمت آرزوهای کودکی ام،قوی بودن را یاد گرفتم و به خودم قول دادم پناه خودم باشم و چشم انتظارِ هیچ دستی نمانم...
به گوش دنیا برسانید که من هرگز تسلیم نخواهم شد...
من همان کودک خیالباف و بلند پرواز سالهای دورم؛
اما قوی تر؛
اما جسور تر...!!!

 

gharibe64sms.blogfa.com

نرگس صرافیان طوفان‌

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: یکشنبه ۱۳۹۷/۰۸/۱۳ ساعت: 22:20

مردها و زنها از طلاق و متارکه از هر نوعش آسیب مشابهی نمی بینند...
بعضی ها معتقدند مردان در اولین روزهای پس از جدایی به شدت افسرده اند؛
و احساس ورشکستگی عاطفی و بعضا مالی دارند که این مورد را من بیشتر دیده ام...
یعنی زنانی را دیده ام که سرانجام شوهر مقاوم در برابر طلاق را به دادگاه و محضر کشانده اند
و شاد و خندان از توهم و تجسم آزادی پیش رو،از در بیرون آمده اند به خصوص آنهایی که پشتشان به "پول مفت" مهریه گرم است
و معلوم نیست چرا در اوج آزادی از بند شوهر،
دستشان توی جیب شوهر سابق جا می ماند!!!
آزاد و بدون شوهر و خوشحال و پولدار به امکانات عاشق شدن فکر می کنند و دلشان غنج می زند از شوق...
این متوهمان خوشبختی و مهریه بگیرها در طیف های مختلف اجتماعی و فرهنگی دیده می شوند...
حتی زنان مدرن و روشنفکر جامعه بلاتکلیف میان سنت و مدرنیسم تکلیفشان با این سکه های بهار آزادی "معامله" ازدواج روشن نیست!!!
به هر حال چه سنتی و چه مدرن، توهم آزادی و خوشبختی این روزها بسیاری از زنان را مشتاق و داوطلب جدایی می کند...
کلا تحقیقات روانشناسی در بعضی موارد آدم را دچار بلاتکلیفی و سرگردانی می کنند...
چون پژوهشگرانی دیگر می گویند خیر...
مردها به شکل پنهان تری مشتاق جدایی اند و پس از جدایی شادند چون تنوع طلبند و قدرت مدیریت بحرانی به نام تنهایی را دارند...
ولی زن ها غمگینند چون احساساتی به این ماجرای منطقی نگاه می کنند و دچار بحران عاطفی می شوند در ماه های اولیه و این حال بدشان ادامه دارد تا زمانی که وارد رابطه جدیدی شوند...
در واقع وقتی خوب نگاه کنی،گویا هر دو گروه درست می گویند...
یعنی اینکه نمی شود روانشناسی به عنوان دانشی تجربی بخواهد همه چیز را برچسب بزند و مهر و موم کند...
این ها آدمند؛
عروسک های سری دوزی شده نیستند که همه به یک رویداد بیرونی یک واکنش نشان دهند...
پس الگوی خاصی برای سنجش میزان سرخوردگی حاصل از طلاق از سوی زن و مرد وجود ندارد...
مردهایی که به امکانات موقت و خوشایند تجرد می اندیشند و راحت شدن از شر زنی که دوستش ندارند هنگام رفتن خوشحالند و زن هایی که از آزادی و استقلال تازه یافته خرسندند هنگام جدایی شادند...
و کاش شادی هر دو طرف دوام داشت...
کاش به همه ما چه زن و چه مرد می باوراندند که هیچ چیز جاودانه نیست...
نه توهم خوشبختی در روزهای آینده...
آینده ای که مدام به تاخیر می افتد به قول سیمون دوبووار و نه احساس بدبختی در روزهایی که سخت می گذرد....
و به هر حال می گذرد...

 

gharibe64sms.blogfa.com

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: جمعه ۱۳۹۷/۰۸/۰۴ ساعت: 20:46

چرا دیگر هیچ چیزی توان غافلگیر کردنم را ندارد!!!
مدت‌هاست که من انتظار هیچ اتفاق جدیدی را نمی‌کشم...
خودم را در کاخ تنهایی‌ام زندانی کرده و بر همه چیز بی‌اعتنا شده‌ام...
یقین دارم پیرمردی کهنه و فرتوت‌ام،
یا لااقل آنچه در درون من می‌گذرد این چنین وضعیت اَسف‌باری را برای من رقم زده است،
شرایطی که گویا اطرافیانم چندان بدان واقف نیستند...
من سال‌ها پیش بود که عصا بر دست گرفته و از انجام کارهای روزمره‌ام ناتوان شدم..
نه بینایی،نه شنوایی و نه حتی حس چشایی‌ام،
دیگر آن طراوتِ دورانِ نوجوانی را ندارند...
گویی دستی توانا به یکباره دوران جوانی را از زندگی من خط زده و من بی هیچ وقفه‌ای بر دروان پیری گام نهادم...
اگر این نباشد پس این همه خستگی و کوفتگی از کجا می آیند؟؟؟
چرا باید انجام کارهای ساده برایم تا این حد دشوار باشند!!
چرا باید بوی مرگ را مدام از این تنِ ناتوان بشنوم!!
من سفیدی را در سر آرزوهای خود دیده
و طعم گسِ ملال کهنسالی را چشیده‌ام...
این شانه‌ها دیگر توان حمل بار این زندگانی را ندارند...
این لحظه حس خوبی ندارم،
نه به این دلیل که پیر شده باشم،
بلکه تنها بدان دلیل که دیگران بنا به آنچه ظاهرم نشان می‌دهد از من توقعات زیادی دارند..
توقعاتی که دیگر از یک پیرمرد زمین‌گیر شده،ساخته نیست...
من حتی از یک قهقهه عاجزم و پیاده‌روی‌های طولانی نفسم را بند می‌آورد...
این اوضاع پارادوکسیکال که به گمانم گونه نادری از یک بیماری باشد،
شرایط زندگی را برای من تا حد تحمل ناپذیری دشوار کرده است..
تا جایی که من روزها ساعات زیادی در یک زندگی بیمارستانی و روی تختخوابم می‌گذرانم...
از اینکه دیگر هیچ هدف درخشانی در زندگی ندارم که برایش تلاش کنم،خوشحالم...
به نظرم پایان یک زندگی بی‌هیج هدف ناتمامی،
می‌تواند یک دستاورد بزرگ باشد..
من در این سنم آمادگی خودم را برای مرگ اعلام کرده
و حتی در انتظارش نشسته‌ام...
این پیری زودرس البته ارمغان بزرگی بود که من را زودتر از بقیه به پایانِ این راه رسانید،
پایانی که قرار بود سال‌های بیشتری برای رسیدن به آن تلاش بیهوده ای داشته باشم..
اما اکنون بی‌هیچ زحمتی به خاطراتِ گذشته‌ای می‌اندیشم که شاید قرار بود برای به دست آوردن شان راه‌های زیادی بروم...
من در این سنم بی‌آنکه معنای مشخصی از زندگی یافته باشم،پیر شدم
و این لبخند تلخی بود که زندگی بر من زد...!!!

 

 

gharibe64sms.blogfa.com

درباره من
مجموعه‌ای از زیباترین دلنوشته‌های عاشقانه، متن‌های غمگین و یادداشت‌های تنهایی
موضوعات
ابزارک هاي وبلاگ
قالب وبلاگ

 RSS 



در اين وبلاگ
در كل اينترنت