دلتنگی های شاه احساسات

زیر بارند درختان که تعلق دارند....

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: جمعه ۱۳۹۷/۰۸/۰۴ ساعت: 20:46

چرا دیگر هیچ چیزی توان غافلگیر کردنم را ندارد!!!
مدت‌هاست که من انتظار هیچ اتفاق جدیدی را نمی‌کشم...
خودم را در کاخ تنهایی‌ام زندانی کرده و بر همه چیز بی‌اعتنا شده‌ام...
یقین دارم پیرمردی کهنه و فرتوت‌ام،
یا لااقل آنچه در درون من می‌گذرد این چنین وضعیت اَسف‌باری را برای من رقم زده است،
شرایطی که گویا اطرافیانم چندان بدان واقف نیستند...
من سال‌ها پیش بود که عصا بر دست گرفته و از انجام کارهای روزمره‌ام ناتوان شدم..
نه بینایی،نه شنوایی و نه حتی حس چشایی‌ام،
دیگر آن طراوتِ دورانِ نوجوانی را ندارند...
گویی دستی توانا به یکباره دوران جوانی را از زندگی من خط زده و من بی هیچ وقفه‌ای بر دروان پیری گام نهادم...
اگر این نباشد پس این همه خستگی و کوفتگی از کجا می آیند؟؟؟
چرا باید انجام کارهای ساده برایم تا این حد دشوار باشند!!
چرا باید بوی مرگ را مدام از این تنِ ناتوان بشنوم!!
من سفیدی را در سر آرزوهای خود دیده
و طعم گسِ ملال کهنسالی را چشیده‌ام...
این شانه‌ها دیگر توان حمل بار این زندگانی را ندارند...
این لحظه حس خوبی ندارم،
نه به این دلیل که پیر شده باشم،
بلکه تنها بدان دلیل که دیگران بنا به آنچه ظاهرم نشان می‌دهد از من توقعات زیادی دارند..
توقعاتی که دیگر از یک پیرمرد زمین‌گیر شده،ساخته نیست...
من حتی از یک قهقهه عاجزم و پیاده‌روی‌های طولانی نفسم را بند می‌آورد...
این اوضاع پارادوکسیکال که به گمانم گونه نادری از یک بیماری باشد،
شرایط زندگی را برای من تا حد تحمل ناپذیری دشوار کرده است..
تا جایی که من روزها ساعات زیادی در یک زندگی بیمارستانی و روی تختخوابم می‌گذرانم...
از اینکه دیگر هیچ هدف درخشانی در زندگی ندارم که برایش تلاش کنم،خوشحالم...
به نظرم پایان یک زندگی بی‌هیج هدف ناتمامی،
می‌تواند یک دستاورد بزرگ باشد..
من در این سنم آمادگی خودم را برای مرگ اعلام کرده
و حتی در انتظارش نشسته‌ام...
این پیری زودرس البته ارمغان بزرگی بود که من را زودتر از بقیه به پایانِ این راه رسانید،
پایانی که قرار بود سال‌های بیشتری برای رسیدن به آن تلاش بیهوده ای داشته باشم..
اما اکنون بی‌هیچ زحمتی به خاطراتِ گذشته‌ای می‌اندیشم که شاید قرار بود برای به دست آوردن شان راه‌های زیادی بروم...
من در این سنم بی‌آنکه معنای مشخصی از زندگی یافته باشم،پیر شدم
و این لبخند تلخی بود که زندگی بر من زد...!!!

 

 

gharibe64sms.blogfa.com

درباره من
مجموعه‌ای از زیباترین دلنوشته‌های عاشقانه، متن‌های غمگین و یادداشت‌های تنهایی
موضوعات
ابزارک هاي وبلاگ
قالب وبلاگ

 RSS 



در اين وبلاگ
در كل اينترنت