امـروز یکی از شبکه های استانی " آنه" رو پخش میکرد...!!!
یادِ روزهایی افتادم که خودتو؛
با سرعت از مدرسه به خونه میرسوندی؛
که مبادا امروز "آنه" با گیلبرت برخورد داشته باشه
و تو نبینی،
احتمال هم میدم تو ده روز؛
هفت جلدِ کتابشُ خونده باشی!!!
از همه قشنگتر صدایِ نصرالله مدقالچی بود وقتی
که "آنه" شروع میشد؛
شاید خاطره انگیز ترین صدایی باشه
که از بچگیام یادم مونده...!!!
جودی هم بود البته!!!!
جودی ابوت و مجموعه ی نامههاش؛
اما "آنه" فرق داشت،
هنوزم داره..!!!
آنه خودِ تو بود...!!!
خودِ تو با همهی رویاهای بلند و دست نیافتنی؛
خودِ تویی که حقیقت زلالی
دریاچهی نقرهای رمز و رازِ تمام رویاها و آرزوهات بود،
سادگیِ آنه،
سادگیِ خودِ تو بود...
دخترک تنهایی که غمش غصهی خودت بود
و رویاهاش، رویاهایِ خودت...!!!
من با آنه حرف زدم؛
دوستش داشتم؛
عاشقش شدم!!!
دخترکی که اتاق زیرشیرونیش؛
خواب و خیالم بود
و دشت گرین گیبلز وقتی آنه و دایانا توش میدویدن ؛
منتهی الیهِ تصورم از زیبایی!!!
من برایِ شادی آنه ؛
وقتی که داستانش تو مجله چاپ شد ؛
اشک ریختم!!!
گاهـا دلم میخواد تو یکی از شهرهای شمالی؛
تو یه جنگل بزرگ روبه روی خونه های شیروونی دار بایستم
و به آبها و حقیقت زلالشون چشم بدوزم
و نفسم و حبس کنم
و صدای حرف زدن آنه رو تو صدای حرف زدنت تصور کنم؛
و همراه آنه با باد و دشت و کوه ها
یک ریز و یک نفس حرف بزنم
و خالـی بشَم از هرچی که هست!!!
هنوز هم گاهی شبها این صدا تو گوشم میپیچه که:
آنـه!!!!!
آیا میدانی که درگیر و دار ملال اور زندگیت
حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای نهفته بود؟!!!
اکنون آمدهام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید بسپاری..!!!!
gharibe64sms.blogfa.com

