دلتنگی های شاه احساسات

زیر بارند درختان که تعلق دارند....

نويسنده :شاه احساسات
تاريخ: جمعه ۱۴۰۳/۱۲/۲۴ ساعت: 13:31

چیزی به صلاه ظهر جمعه نمانده...
آخرین روزهای اسفند است
و قاعدتاً شهر باید سرشار از هیاهو،
جنب‌و‌جوش و شادی بابتِ خریدهای شب‌عید باشد...
اما چه خریدی؟
پرنده پر نمی‌زند و شهر پُر شده از بیلبوردهای شخصی
که قبل از اسمش "دکتر" نوشته
و مدعی است فقط یک نویسنده نیست
و در انتهای جمله از دو علامت !! استفاده کرده که غلط ویرایشی است...
مدتی است فونت‌های ریز را سخت می‌خوانم،
در تست بینایی جهت Eهای کوچک لنگ‌درهوا را بخوبی تشخیص نمی‌دهم؛
مجبورم سری به عینک‌ فروش‌های فلسطین بزنم...
قاب‌ها را روی چشمم می‌گذارم و خودم را توی آینه ورانداز می‌کنم...
قیمت‌ها نجومی است اما چاره‌ چیست؟
سفارش را دیرتر بدهم باید تا چند وقت دیگر
به جای عینک از عصای سفید استفاده کنم...
قطعاً که ارتباطی بین نمره چشم ایرانیان و رسیدن بهار نیست
ولی مغازه‌ها هم نباید چنین خلوت باشد
که فروشندگان از سر بیکاری به خاراندن تخم‌شان مشغول باشند...
نه فقط اتوبان‌ها که دکتر مخبریان شهر را تسخیر کرده...
فاطمی، ولیعصر، طالقانی همگی یک صدا می‌گویند:
او فقط یک نویسنده نیست!!
پس این مرد، این منجی کیست؟ چیست؟ کجاست؟
در حالی‌که ما هیچ دلِ خوشی از مخبر و مخبرها نداریم
دکتر با پز روشنفکری و گرفتن کتابی در دست
چنان عاقل اندرسفیه بهم نگاه می‌کند
که شرم می‌کنم از خودم بابت آن‌چه ننوشته
و نخوانده و درک نکردم...
دوست دارم به دکتر بگویم:
به والله که من هم فقط یک نویسنده نیستم
که در این سرزمین نویسندگی نه نون داره، نه آب
و با نوشتن حتی پول نون پنیر هم در نمیارد..
ولی من کجا و دکتر کجا؟
در حالی‌که چرخ بزرگترین صنایع این سرزمین نمی‌چرخد
و توان اجاره یک بیلبورد را هم ندارند
دکتر که احتمالا صاحب فیوضات و کرامات زیادی است
تمامی بیلبوردهای شهر را تسخیر کرده،
حالا این‌که این قرار است کدام درد بی‌درمان ما را حل کند، الله و اعلم!
یک هفته مانده به نوروز،
میدان فردوسی هم پرنده پر نمی‌زند..
کفش‌های رنگی چیده شده کنار هم
و چند مشتری فقط در حال ویندو شاپینگ
و سر فروشندگان هم با موبایل گرم است...
با دیدن کفش‌ها و مغازه‌های بدون مشتری
و مردمانی که شپش در جیب‌شان سه قاب می‌اندازد دلم می‌گیرد...
دَم‌دمای نوروز باشد و شهر این همه افسرده، کِسل و بدون شور و شادی؟!
حالا اذان ظهر را گفته‌اند...
زنی با یک جوراب‌فروش که کنار خیابان بساط کرده
برای خرید یک جفت جوراب چانه می‌زند...
فاصله طبقاتی و فقر بی‌داد می‌کند...
دکتر از روی بیلبورد نگاهم می‌کند!




gharibe64sms.blogfa.com

درباره من
مجموعه‌ای از زیباترین دلنوشته‌های عاشقانه، متن‌های غمگین و یادداشت‌های تنهایی
موضوعات
ابزارک هاي وبلاگ
قالب وبلاگ

 RSS 



در اين وبلاگ
در كل اينترنت